شعر کلاسیک

وهم زرد

«وهم زرد»

تک درختِ پیر عشق، پیرهن خزانی کرد

غرقِ وَهمِ زردِ باغ، شاخه ارغوانی کرد

بادهای زروانی، چین به چهره‌اش باراند

برگ، برگِ رویاها، در خُمِ خزانی کرد

خاطرات گیج و گُم، بادهای سرگردان

نقش‌های پژمرده، شورشی نهانی کرد

روزِ سبزِ فروردین، بویِ خوبِ بابونه

سایه‌های سرد بید، هم چو نقش مانی کرد

گم شدند رویاها، زیربارش باران

مرغِ بادِ افسون کار، یادِ پهلوانی کرد

وایه، دایه‌هایِ دل، گریه‌های بارانی

شاخِ تکِ افسرده، شرحِ بی‌نشانی کرد

سیب‌های سودایی در سبد پلاسیدند

بانویِ ملول عشق، جام شوکرانی کرد!

خزان  84 - پوران فرخ زاد

الهام این غزل از سعدی بزرگ گرفته‌ام مجید شفقی

«هوای گریه»

«هوای گریه»

هوای گریه مرا می‌کشد به کوچه باد

به باد ره بسپاریم، هرچه بادا باد

خروش بیشه و بانگ بهار در باران

قناری قفس غم افسرده از بیداد

میان آینه دیگر کسی نمی‌خندد

شکافته است دل سرو و سوسن آزاد

چو آذرخش چو تُندر به شرحه‌شرحه‌ی ابر

دلم در آتش سوزان چو پاره‌ی پولاد

خیال خاطره‌های گذشاه خونبار است

به سوگ سرد زمستان شدم چنین ناشاد

درون سینه زنی زار زار می‌گرید

چو آسمان بهاران به شاخه‌ی شمشاد

به هفت‌خوان غم عشق ره چو پیمودم

خراب شد همه خوان‌ها که تا شود آزاد

سفر به دور، مرا از تو هیچ دور نکرد

چنان به یاد تو ماندم که یاد شد از یاد

درخت خشکم در شوق بارش باران

به موج‌های تمنا چو قاصدک در باد

اگرچه ساکت و خاموش راه می‌سپرم

گلوی خامش شعرم پُر است از فریاد

بهمن ماه - پوران فرخ زاد84

غزلی ساده ودلنشین از اوحدی مراغی

غزلی ساده ودلنشین از اوحدی مراغی (738ـ 675) شاعر به نام سده‌ی 7 و نیمه‌نخست 8

مرادم از چه نخواهد روا شدن ز شما

به فال نیک ندارم جدا شدن ز شما

مگر اجل برهاند مرا ز عشق، ار نه

به زندگی نتوانم رها شدن ز شما

اگر ز خوی شما داشتی خبر دل من

عجب نداشتی بی‌وفا شدن ز شما

از این صفت که به بیگانگی همی کوشد

کرا بُوَد طمع آشنا شدن به شما!

دل‌ام بدین صفت ار پایمال غصه شود

گریختن زمن و در قفا شدن ز شما

غم شما گر از این سان کشد گریبانم

چه پیرهن که بخواهد قبا شدن ز شما

به اوحدی طمع پارسا شدن مکنید

که بعد از این نتوان پارسا شدن ز شما!...

غزل

غزل                                                 

دلم به حسرت مرگ کتاب می‌سوزد

برای مرگ چنین چون شهاب می‌سوزد

نه بهر آتش و باد ونه آب وخاک که سوخت!

برای این همه نقشِ برآب می‌سوزد

به شمع روشن جام جهان‌نما بنگر

ببین چگونه زغم با شتاب می‌سوزد

نگاه کن که ببینی شهاب چشمه‌ی نور

چه بی‌گناه در این اضطراب می‌سوزد

اگر که ابر به پهنای سینه می‌گرید

دل‌اش برای دل آفتاب می‌سوزد

زمین و قصِِه آن، قصه‌ای است دردآلود

شنیده‌ایم شبی غرق خواب می‌سوزد

هرآن چه ساخته‌ایم و هرآن چه ساخته‌اند

شراب‌خورده، نخورده، شراب به خواب می‌سوزد

چه بی‌گناه و گنه‌کار یا که اهل کتاب

به هر طرف که ببینی، کتاب می‌سوزد

بیادمی که بگوییم و بشنوییم به مهر

که روزگار سراپا عذاب می‌سوزد

مگو، مپرس دگر این جهان چه خواهد شد

دلم در آتش این التهاب می‌سوزد


بهار  93 - پوران فرخزاد

عنایت غیبی

عنایت غیبی!

دلم اسیر تو ماندست و پای در بندست

غمت به سینه‌ی من همچو کوه الوندست

مکن تخافل از این بیشتر که ترسم خلق

گمان برند که این ببنده بی‌خداوندست

اگر که حُسن تو این دست و عشق من این است

یقین بدان دو شگفتی بی‌همانندست

اگر که خاک شوم من، پس از هزاران سال

بدانکه باز دلم برتو آرزومندست

به زیر بار محبت نرفته کی داند

که رنج ثقل نفسگیر این بلا چندست

کشیده رنج محبت دلم بسی همه عمر

از آنچه بر سرش آمد هنوز خرسندست

زیار جانی و جان ترک جانش آسانتر

اگر ز صدق کسی اهل مهر و پیوندست

تو مرغ عشقی و پرواز نابه هنگامت

به عزم کوچ، به دل سایه‌ی غم افکندست

نمی‌کنم ز تو دل لیک می‌کنم از جان

قسم به رنگ دو چشمت که صحبت سوگندست

به کام جان ز فراق تو شهد چو زهر دست

کنار تو به دهان صبر زرد چون قندست

ببین که شعر تر من به لطف چون آب است

اگرچه سخته تر از قُلعه‌ی دماوندست

دلیل لطف کلامم نه در بیان آید

که از عنایت غیبی عزیز و دلبندست

  - پوران فرخ زاد

طلوع دوباره

طلوع دوباره

ای شمس طلوع کن دوباره

تا حال جهان کنی نظاره

تا عشق به شوق لب گشاید

در سینه‌ی مولوی دوباره

اهریمن ظلم زار گردد

در چنگه‌ی عدل آشکاره

ابلیس فتد به پنجه‌ی داد

از خشمِ زمان به یک اشاره

تار است زمینِ خشک و خاموش

سرد است زمانه سوگواره

در حسرت نور تیره جانیم

تنگ است شبانِ بی‌ستاره

نه ماه عیان بُوَد نه خورشید

زین ابرِ سیاهِ پاره‌پاره

ای شمس بتاب بار دیگر

بنمای به شب نشانِ چاره

بازآی که مولویِ بی تا

از شور برآردی شراره

تا عشق دوباره زنده گردد

دَرَد دل سخت سنگواره

در پهن زمین ما درخشد

خورشیدِ نهان به یک اشاره

ما گم شده‌ایم بی‌تو ای عشق

در دورِ زمانِ بی‌کرانه

تا باز ز ندگی برآییم

ای شمس طلوع کن دوباره!

نیمه تابستان 91

پوران فرخزاد

شب تاریک

شب تاریک

شب تاریک در آیینه خفته

هزاران نقش در جانش نهفته

زوایا می فسون کارانه لبریز

به بیدار از پرند گل شکفته

خیال ماه و خورشید و ستاره

در اوج آرزوها، باز خفته

به باغ کاغذی از شوق دیدار

بشارت یا ز برگ گل شکفته

به خوابی جاودانه ره سپاران

به آب چشم راه وهم رُفته

ز دستان‌ها شنیده داستان‌ها

شنیداران خود را بازگفته

پری بندانه راه عمر بگذشت

چه گوهرهای ناسٌفته، سُفته

سواران از پی مقصود پویان

پری در خواب آیینه‌ست خفته


زمستان 69  - پوران فرخ زاد

شاعرانه‌های شب

شاعرانه‌های شب

روح باغ گل کرده، از ترانه‌های شب

عطر شوخ شب بوها، روی شانه‌های شب

اسب نور می‌تازد در کرانِ تاریکی

بر کبود کتف روز، تازیانه‌های شب

زیر برگ رز خورشید، رنگ تیره می‌گیرد

شعله‌های محو و گم، در جوانه‌های شب

از مدارِ کیهانی، یک شهابِ شیدایی

در هبوطِ نورِ شوق، بر کرانه‌هایِ شب

تیر عشق می‌بارد، از کمانِ آرش باز

زخم سینه می‌سوزد، از کمانه‌هایِ شب

نار دانه‌یِ خونین، در انارِ بشکفته

اشک و خونِ پیوسته، زیر دانه‌هایِ شب

کودکِ دل‌ام هردم بی‌بهانه می‌گرید

ز آتش فروزان است، این بهانه‌هایِ شب

یک سبد پٌر از انگور، یک بهار خونِ سرخ

جوش، جوشِ خُم خانه، در نهانه‌هایِ شب

چشم ماتِ آیینه، بر غروبِ تنهایی

آشیانه‌یِ پاییز، آشیانه‌هایِ شب

راهِ آیینه بسته، قابِ پنجره خالی

شاخه‌ی درختِ لخت، در میانه‌هایِ شب

زن به خلسه‌ی خاموش، رویِ موجِ رویاها

قطره قطره‌های اشک، رودخانه‌هایِ شب

شب شکوفه باران است، رویِ بیشه‌ی دفتر

بارشِ شبانگاهی، شاعرانه‌های ِ شب!

نیمه‌ی اردیبهشت 87 - پوران فرخ زاد

دیدار

دیدار

آخرین بادمجان را از ماهی‌تابه بیرون آورده بودم که زنگ در صدا کرد، در ساعتی که در معمول کمتر زنگ صدا می‌کرد، از هوای بادمجان سرخ شده بشتاب گذشتم و در را باز کردم، زنی غریبه پشت در ایستاده بود، شاید پنجاه ساله و شاید شصت ساله بود، سراپا سپید پوشیده بود و سپیدی تن جامه‌اش سیاهی موهایش را که تک و توک به خاکستری می‌زد، بیشتر نشان می‌داد، زیبایی شکسته اما شکوهمندی داشت، لب‌هایش می‌خندید، اما نگاهش خسته و غبارزده بود.

گفتم: بفرمایید.

گفت: معذرت می‌خوام، با صاحب خونه کار دارم.

گفتم: خودم هستم بفرمایین.

کمی شرم‌زده گفت: ببخشید، خیلی وقته این جا زندگی می‌کنین؟

گفتم: بله، یه بیست سالی می‌شه، ولی ...

زیرلب زمزمه کرد بیست سال!...

و سپس گفت: باز هم معذرت می‌خوام، میشه بگین این خونه رو از کی خریدین؟!

حیرت‌زده گفتم:

ـ از اول مادرم این‌ها این‌جا می‌نشستن اما بعد از مرگ مادرم، ما به این جا اومدیم ... ولی..

همان‌طور شرم‌زده به میان حرفم پرید و گفت:

ـ می‌دونم دارم پرحرفی می‌کنم اما دلم می‌خواد بفهمم صاحب اولی این خونه رو می‌شناسین یا نه؟...

گفتم ـ موقع خرید این خونه من خیلی بچه بودم، بعدش هم ...

باز به میان حرفم پرید و گفت:

ـ فکر کنم بیست و پنج سالی از این ماجرا گذشته باشه شاید هم کمی بیشتر ... می‌دونین آخه این خونه اول ما ما بود.

مقداری از تعجبم کم شد، اما چیزی نگفتم و او ادامه داد.

ـ من توی این خونه بزرگ شدم، من و خواهر و برادرهام...

همان‌طور که با نگاهش به درون خانه می‌دوید و در و دیوارها را می‌جست، نگاهش کردم، صدایی نرم و نافذ داشت، با وجود این که جوان نبود، دوست‌داشتنی می‌نمود، نمی‌دانستم چرا به سوی او کشیده می‌شدم.

ـ بله ... تقریبا بیشتر سال‌های کودکی و اول جوونی‌مون رو این جا گذروندیم.

اتوموبیلی که در کوچه بوق زد، دری باز شد و زنی از خانه‌‌ای بیرون آمد و با مردی که پشت رل نشسته بود سرگرم حرف زدن شد، دیگر چیزی به ظهر نمانده بود و به زودی مدرسه‌ها تعطیل می‌شد، بادمجان‌ها در آشپرخانه انتظارم را می‌کشیدند، باید ناهار حاضر می‌کردم.

گفتم ـ خب حالا...

گفت: من از راه دوری می‌آیم، وقت زیادی هم ندارم .... دلم می‌خواد یه بار دیگه این خونه رو ببینم نمی‌دونین چقدر دلم تنگ این خونه است...

گفتم: هیچ مانعی نداره ... بفرمایین تو...

گفت: راست راستی اجازه می‌دین؟1

گفتم: بله، منتها فقط طبقه‌ی اول رو می‌تونین ببینین، چون طبقه‌ی دوم رو اجاره دادیم، اون‌ها هم نیستن، رفتن مسافرت.... و سپس خودم را از جلوی در کنار کشیدم.... نرم نرم راه می‌آمد، ماننده‌ی نسیم نرم اول بهار، و از پاهایش که در کفش‌های سپیدی بود هیچ صدایی نمی‌آمد، من پیش او و او پشت من با اندکی فاصله راه می‌آمد، چراغ راهرو را روشن کردم، دست راست جلوی در باز آشپرخانه ایستاد، سرکی کشید و گفت:

ـ بادمجون سرخ می‌کردین؟

ـ بله ناهار خورش بادمجان داریم.

نفس بلندی کشید و هم‌چنان که آشپزخانه را می‌کاوید گفت:

ـ مادرم همیشه همین‌جا بادمجان سرخ می‌کرد، تابستون‌ها همیشه پیشونی‌اش عرق می‌کرد، آنقده که می‌ترسیدم بریزه روی بادمجون‌ها...

نگاهش کردم، و یک دم چشمانم در چشمانش که بزرگ و سیاه و اشک‌آلود بود گره خورد، نمی‌دانم چرا تکان خوردم سرش را از سویه‌ی راست به چپ برگرداند و به اتاقی که هنوز از صبح نرسیده بودم آن را جمع و جور کنم نگاه کرد، و آنقدر نگاهش مثل یک مار پیر و خسته در اتاق پیچ خورد و به اشتیاقی نمایان در اطراف چرخید که گفتم:

ـ این جوری که خسته می‌شین، بفرمایین تو. بشینین، براتون یه چایی بیارم.

گفت: نه چیزی نمی‌خورم، اما با اجازتون یه چرخی می‌زنم.

میان اتاق ایستاد و به چهارسو نگاه کرد و گفت:

ـ اینجا اتاق نشیمن بود، مادرم همیشه روی صندلی راحتی کنار پنجره می‌نشست سه تا صندلی دیگر هم توی اتاق بود، زمستون‌ها همین جا که من وایستادم کرسی میذاشتیم

گفتم: خوشا به حال اون روزا، کرسی خیلی خوبه ...

نفس بلندی کشید برگشت به در بسته‌ای که آن را از اتاق پشت آن جدا می‌کرد نگاهی انداخت سایه‌ای از روی چشم‌هایش گذشت و گفت:

ـ اتاق خواب من و خواهرم هم اون جا بود.

در را باز کردم و بدون حرف راه را به او نشان دادم.

چشم‌هایش را به هم زد و با شادمانی کودکانه‌ای گفت:

ـ خدای من، گنجه‌ها هنوز سرجاشونن،انگار نه انگار که سال‌ها گذشته... درست مثل اون وقت‌ها .... این گنجه‌ی من بود، این دو تا هم مال خواهرم...

دست‌هایش را که کمی هیجان‌زده می‌نمود روی گنجه‌ها کشید، یکی پس از دیگری، سپس گونه‌اش را روی گنجه‌ی خودش گذاشت، پلک‌هایش خمید و چند لحظه در سکوت گذشت، دقایق به پیش می‌تاختند، اما جذبه‌ای که در آن زن عجیب بود، فکر بادمجان‌های آماده پخته شدن را از ذهنم پاک می‌کرد.

ـ شب‌ها رختخواب‌هامون رو کنار گنجه‌هامون می‌انداختیم، آخه همه اسرارمون توی این گنجه‌ها بود، دفترها، عکس برگردان‌ها، نقاشی‌ها، کتاب‌ها، قلک‌هامون...

اما وقتی مادربزرگ سکته کرد، او رو هم آوردن اینجا، روی زمین می‌خوابید، و هیچ وقت هیچ صدایی ازش بیرون نمی‌آمد، اما هر وقت نگاهش می‌کردیم اشک‌هاشو می‌دیدیم که دونه، دونه از گوشه چشم‌های آهویی‌اش سرازیره..

چهره‌اش حالا به تمام درهم رفته بود و سنش بیشتر به نظر می‌رسید.

ـ به همین سن وسالای من بود که مُرد... یه روز صبح که از خواب پاشدیم، دیدیم مُرده...

لب‌هایش را گزید و با صدایی گریه‌آلود ادامه داد:

ـ اولین فاجعه‌ی زندگی ما، مردن او بود و پیش از اون اصلا مرگ رو نمی‌شناختیم.

باری دیگر نگاهش را که حالا در پرتو دانه‌های اشک درخشان می‌نمود در اتاق چرخاند سپس از آن جا به اتاق دوم و از آن جا به راهرو رفت، و با دستش به سوی راست اشاره کرد و گفت:

ـ اون جا دستشویی بود، پهلوش هم صندوق‌خانه‌ی مادرم بود، پُر از آت و آشغال و چیزهای عجیب و غریبی که مادرم دوست داشت جمع کنه، ملحفه‌های سفید را توی صندوق چوبی بزرگ می‌گذاشتن، گاهی که روی اون‌ها به زردی می‌افتاد، مادربزرگ می‌گفت:

ـ کار جن‌هاس، باز روش عروسی کردن.

و روی به من که لبخند می‌زدم ادامه داد

ـ اون وقت‌ها از این جور حرف‌ها زیاد می‌زد... مادربزرگم همه راس راستی خدای این جور حرف‌ها بود.

گفتم: می‌خواین حیاط رو هم ببینین.

گفت: آه.. بله... مخصوصا دلم واسه حیاطمون از همه بیشتر تنگ شده.

اما پس از چند دقیقه همان‌طور که تمامی حسرت اشتیاق‌آلود نگاهش را در همه جا می‌پاشانید کنار تنها اتاق دست راست که پنجره‌هایش به حیاط بزرگ باز می‌شد و درش مشرف بر بخشی از ایوان بود ایستاد، دستش را روی در بسته کشید، چهره‌اش را پیش برد و تمامی خاطراتی را که در آن جا داشت بوییید و شکسته شکسته گفت:

ـ این جا اول‌ها مال برادرهام بود، اما وقتی برادرهای بزرگم رفتن اروپا درس بخونن، پدرم هم ما رو ول کرد و رفت دنبال هوا وهوس‌هاش، مادرم اینجا می‌خوابید، یادمه بعد از مرگ خواهرم که هنوز داغش این جاست «با دستش به قلبش اشاره کرد» مادرم هم رفت اروپا پیش خواهر و برادرهام، اما سگش دایم پشت این در می‌خوابید، و زوزه می‌کشید. گاهی هم گریه می‌کرد.

گفتم: بزارین در و واستون باز کنم.

اخم‌هایش را درهم کشید و گفت:

ـ نه نه، طاقت دیدن جای خالی او رو ندارم، می‌خوام ایوون رو ببینم.

حالا تنش آشکارا می‌لرزید، بید کهنی بود در باد خاطرات پر از اشک و آه.

در ایوان پهن خانه که با پنج پله به حیات می‌پیوست چرخی زد، به شیشه‌ی پنجره‌ها و به میله‌های آهنی نرده‌ی ایوان دستی کشید، و با همه جا را بویید، سپس خیره به حیاط گفت

ـ چه کار خوبی کردین حوض رو نگه داشتین.. آبش هنوز سبزه.... ماهی‌هام که عوض نشدن، همون‌هان ... سرخ، سیاه، طلایی.. و اون گلدون‌های بزرگ شاه‌پسند! ... می‌دونین مادرم عاشق شمعدونی بود، شمعدونی‌های پیچ با گل‌های سرخ و صورتی... و گلدون‌های بزرگ یاس که من و خواهرم تابستون‌ها گل‌هاشو می‌چیدیم و از اون‌ها واسه خودمون گردن‌بند درست می‌کردیم.... و پیچک‌ها ... با اون عطر عجیبشون.

خدای من، همه‌شون سرجاشون هستن.... همون‌جور که اون وقت‌ها بودن.

عقربه‌ی ساعتم تندتند پیش می‌رفت، به زودی سرو کله‌ی بچه‌ها پیدا می‌شد و هنوز ناهار درست نشده بود، اما با آن زن عجیب دوست داشتنی که مثل قصه‌های شهرزاد آدم را سحرزده پیش می‌برد، چه باید می‌کردم؟ ... التماس کردم،

ـ بقیه‌اش ... بقیه‌اش را بگین ...

به سمت چپ حیاط اشاره‌ای کرد، آن جا که انگورهای رسیده‌ی آخر تابستان، گنجشک‌های شکمو را به خوردن دعوت می‌کردند.

و از پشت رؤیای دور گفت:

ـ خب، خب، داربست من هم که سرجاشه، همون جور که بود... روزای تابستون همه‌اش اون زیر می‌نشستم، شبام اون جا می‌خوابیدم، از بچگی تا وقتی که بزرگ شدم، هر چه مادرم می‌گفت بذار تختتو بکشیم این طرف‌تر، گوش نمی‌دادم. مادربزرگم داد می‌کشید: او زیر جای خوابیدن نیس، یه وخت یه بختک می‌افته روت خفه‌ات می‌کنه ... بازه م گوش نمی‌دادم، تختم رو از زیرم می‌کشیدن بیرون، میذاشتن این ورتر... باز تختو با زحمت می‌کشیدم می‌بردم اون زیر، بوی برگای مو رو... و نفس انگورهایی رو که داشتن می‌رسیدن خیلی دوست داشتم و خوابام پُر از خوشه‌ها انگور بود، سحرا تا گنجشکا شروع می‌کردن به نوک زدن به اون‌ها از خواب می‌پریدم... صداهاشون دیوونه‌ام می‌کرد....

نمی‌دانم چرا دلم می‌خواست بغلش کنم و زیر گلویش را که ان صدای لرزان از آن بیرون می‌آمد ببوسم. سرم را بگذارم روش شانه‌هایش و برای تمام گذشته‌هایش گریه کنم.

دستش رابه میله‌ی آهنی بلند اول پله‌ها گرفت کمی ایستاد، بعد دستش را به نرده کشید، من هم یک پله بالاتر نشستم، حالا می‌توانستم نیمرخ او را ببینم که زیبا و باشکوه بود، چند لحظه هیچ نگفت، گنجشک‌های همیشه‌ی تابستان از خوشه‌های انگور آویزان بودند و زمان دیگر وجود نداشت اما سرانجام گفت:

ـ تمام تابستونا رو او زیر گذرندوم، از بچگی تا وقتی که عاشق پسر همسایه شدم ... شبا اصلا خوابم نمی‌برد، می‌نشستم روی تختم و به ماه زل می‌زدم... ماه رو خیلی دوست دارم یه جوریه.... یه چنگک میندازه بالا و آدمو صید می‌کنه .... می‌کشه طرف خودش.... و دیوونه می‌کنه...

انقدر در گذشته‌هایش فرو رفته بود که جرأت نمی‌کردم، با کلامی او را برگردانم، به جهنم که داره دیر می‌شه و بی‌ناهار می‌مونیم.... شکم آدم‌ها با هر چیزی پُر می‌شه... ولی این جور آدما رو همیشه نمیشه دید...

هنوز حرف می‌زد، اما صدایش دیگر دور شده بود، جوونی‌ام شور خودشو داره ... اصلا نمی‌دنستم دارم کجا می‌رم... فقط همینو می‌دونستم که عاشقم، قلبم تاپ‌تاپ می‌زد، تنم داغ بود و همه‌اش تب داشتم ... هیچکی‌ام نبود که بتونم باهاش درد دل کنم .... من بودم و من....

باز ساکت شد... هوا گرم بود، آنقدر که انگار ماهی‌های حوض هم گرمشان شده بود، چون هیچ حرکت نمی‌کردند، دوباره ادامه داد:

ـ شاید گناه از کتاب‌هایی بود که خوانده بودم، داستان کوتاه و بلند، رمان .... بله، خیلی کتاب می‌خوندم، از ده دوازده سالگی دلم می‌خواست قهرمان باشم... مث قهرمان قصه‌ها، عاشق بشم، غصه بخورم، گریه کنم و آخر سر ...هوم؛ همه‌اش به عروسی فکر می‌کردم، پیرهن سپید، اتومبیل گل‌زده،... بعدش هم یه عشق ابدی... و این بار سکوتش خیلی طول کشید، آنقدر که به خودم جرأت دادم و پرسیدم:

ـ بعد چی شد؟!

هیچی، مث بیشتر عشقای شونزده هفده سالگی پوچ از آب درآومد، حباب ترکید و به جای دوری پرتاب شدم... وقتی چشمهامو واکردم توی یه بیابون برهوت بودم... تنها و غمگین و زخم‌خورده... عشق پریده و رفته بود اما جای زخم‌اش همیشه این جا موند...

با دست‌اش به سینه‌اش اشاره‌ای کرد، یک گل سرخ روی سپیدی پیراهنش تاپ تاپ می‌زد، از جایش بلند شد، چند بار دیگه نگاهش رادر وسعت حیاط چرخاند، من هم بلند شدم، از پله‌ها بالا رفتم، او هم آمد، سرپله‌ها گفتم

ـ حالا یه خورده این جا بنشینین، صندلی‌ها رو صبح پاک کردم، گرد و خاکی نیستن، میرم واستون یه استکان چای بیارم، ... تازه دمه...

وقتی برگشتم دیدم سرش را به پشتی تکیه داده و به حیاط خیره مانده .... در سرش چه می‌گذشت که آن طور بی‌صدا گریه می‌کرد؟!....

فنجان چای را در سکوت سرکشید و از جایش بلند شد، قد متوسطی داشت، با اندام کمی فربه، اما همه‌ی وجودش در چشم‌هاش موج می‌زد، با نگاه‌هایی که همان جذبه‌ی ماه را داشت، آدم را می‌کشید و غرق می‌کرد.

تبسم تلخی کرد و گفت:

ـ خب، خیلی وقتتون را گرفتم ... بیشتر از این مزاحمتون نمی‌شم.

گفتم: این جا مال خودتونه... می‌تونین هر وقت دلتون خواست بیاین اینجا... من هم تنهام و از دیدنتون خوشحال می‌شم...

یک لحظه نگاه‌هایمان به هم افتاد، حال چشم‌هایش دیگر سیاه نبود، خاکستریِ خاکستری بود، همرنگ دریایی که می‌خواهد طوفانی بشود.

راه افتاده بودیم که باز تکرار کردم

ـ باور کنید تعارف نمی‌کنم... از شما خیلی خوشم اومده، دلم می‌خواد باز ببینمتون....

نفس بلندی کشید و از پشت خستگی‌ای آشکاری گفت:

ـ متاسفانه باید به راه دوری برم و نمی‌دونم کی می‌تونم برگردم... اکه بتونم باز حتما سری بهتون میزنم... گفتم که دلم همیشه تنگ این خونه‌اس... همه‌ی گذشته‌ی من این جاس، پدرم، مادرم، مادربزرگم، خواهرا و برادرام... همه‌شون هنوز دارن اینجا زندگی می‌کنن.....

سپس سرعتش را بیشتر کرد و پیش از این که بتونم حرف دیگری بزنم، مثل عطری که به زمین بریزد و بخار شود در خانه را باز کرد وبیرون رفت و در آنی از پیش چشمانم ناپدید شد...

از سفره ناهار که درز آن جز یک املت با عجله تهیه شده چیز دیگری نبود تا آفتاب غروب که وقت آمدن شوهرم به خانه بود تمامی حواسم پیش آن زن بود، چشم‌هایش را در سراسر خانه می‌دیدیم و صدایش را می‌شنیدم، چند تلفن به خویشانم زدم، هیچ‌کدام نمی‌دانستند خانه از چه کسی خریداری شده، فقط شوهر عمه‌ام که خیلی سالخورده بود نام فامیل فروشنده را می‌دانست که آن را هم به زحمت گسسته، گسسته، به یاد آورد، اسم آشنایی بود، اما هر چه به مغزم فشار آوردم یادم نیامد که آن را کجا شنیده‌ام پس از آنکه شوهرم به خانه آمد، بچه‌ها را به او سپردم و به بهانه‌ای بیرون زدم، کنجکاوی عجیبی آزارم می‌داد، باید کاری می‌کردم؛ چرا؟ ... نمی‌دانستم.... در خانه‌ی چند تا از همسایه‌های آشنا را زدم و از آن‌ها درباره‌ی صاحب اول خانه پرس‌و جو کردم، دو نفر هیچ شناختی نداشتند، اما سومی گفت:

ـ چرا نمی‌ری از والیه خانوم اینا بپرسی، اون‌ها چهل ساله توی این کوچه زندگی می‌کنن و از سیر تا پیاز همه رو می‌دونن.

گفتم: ای وای عجب گفتی‌ها، اصلا یاد والیه خانوم اینا نبودم....

با سرعت به طرف خونه‌ی والیه‌ی خانوم که میانکش کوچه بود دویدم و زنگ در را زدم والیه خانوم تا فهمید با او حرفی دارم گفت:

ـ بیا تو برو تو اتاق بگیر بشین تا یه چایی بریزم و بیام.

سپس از پشت بخاری که از استکان‌ها بلند می‌شد گفت:

ـ خب، موضوع چیه؟

زن فضول و وراجی بود، با یک متر وهشتاد سانتی متر قد، شانه‌های پهن و پوست سوخته‌ی پر از جزر ومد، مثل یک کتابچه‌ی تلفن، شماره و حال و احوال همه‌ی محل رو می‌دانست و از خصوصی‌ترین اسرار مردم باخبر بود.

گفتم: شما خیلی وقته توی این محل زندگی می‌کنین! .... نه؟.....

ـ ای یه سی و هفت هشت سالی میشه.... چطور مگه؟

ـ می‌خوام ببینم، این خونه‌ای که ما توش می‌شینیم، پیش از ما مال کی بوده؟!

ـ وا چطور نمی‌دونی؟

ـ اگه می‌دونستم که از شما نمی‌پرسیدم.

ـ معلومه اون چند سالی که تو فرنگ بودی همه چی رو از کله‌ات پاک کرده...

ـ ای شاید..... به هر حال وقتی رفتم خیلی بچه بودم، وقتی هم که برگشتم که دیگه افتادم توی بدبختی، اول بابام رفت، بعد مادرم، از وقتی همه اومدم این جا هیچ وقت یاد این چیزا نبودم... می‌دونین آنقده توی زندگی گرفتاری هست که آدم دیگه...

دویدم میان حرفم و گفت:

ـ حالا چی شده که یه دفعه یاد این چیزا افتادی؟

گفتم: تا نگین نمیگم.

با دستش سینی چای را کنار زد و گفت:

ـ خونه‌ی شما اولش یه باغچه بزرگ مال آقای صمصام السلطنه ـ نمی‌دونم می‌شناسیش یا نه، هنوز دو تا از پسراش توی خیابون پشتی می‌شینن، خیلی دُم کلفتن و واسه خودشون بیا و برویی دارن...

خواستم حرفی بزنم، اما نگذاشت و گفت:

ـ آقای صمصام السلطنه این زمینو به یه سرگرد ارتشی فروخت، قیافه‌اش خوب یادمه، قدش بلند بود، یه سیبل دوگلاسی داشت، خیلی هم چشم چرون بود، زنش‌ام بدک نبود، اولش که اومدن این جا چهارتا بچه داشتن، بعد شدن هفت تا، زنه سال به سال می‌زایید و همیشه شکمش ورم داشت، اما از وقتی که شوهرش یه زن دیگه گرفت کار خونه رو تعطیل کرد..

گفتم: اسم فامیلش ... بود؟

ـ آی بارک‌الله درست گفتی، خودشه؟

و پس از مکث کوتاهی پرسید:

ـ خوب تو که می‌دونستی دیگه چرا از من پرسیدی؟

ـ می‌خواستم مطمئن بشم... ببینم دیگه چی ازشون می‌دونین؟

ـ از وقتی که از این محل رفتن دیگه ندیدمشون، اماخبرهاشونو داشتم، آخه خونواده‌ی معروفی بودن و چندتایی‌شون واسه خودشون یه چیزی شدن... ولی خیلی عمر نکردن، و یکی بعد از دیگری همه‌شون مردن!

باتردید گفتم ـ البته نه همشون.

حمله کنان گفتـ چرا؟.... من می‌دونم که همه‌شون مُردن، کارنامه‌هاشون پیش منه. می‌خوای یکی یکی واست وا کنم؟

گفتم: حتم دارم همه‌شون نمردن، واسه این که من خودم همین امروز صبح یکیشون رو دیدم.

پوزخند زنان گفت: حرف بیخودی نزن، آخریشون که دختر بزرگه بود همین یک ماه پیش مُرد.

گفتم: نه غیرممکنه.

مثل فنر از جا کنده شد و همان‌طور که جوش می‌زد گفت:

ـ می‌خوای بهت ثابت کنم؟

ـ چی رو ثابت کنی، من همین امروز صبح دیدمش، چه زن خوبی هم بود، من که عاشقش شدم...

یک باره به طرف اتاق دیگر دوید، اما صدایش می‌آمد که می‌گفت:

ـ چه حرف‌ها... تا حالا کسی جرأت کرده روی حرف من حرفی بزنه صبر کن تا نشونت بدم... و پس از چند لحظه با روزنامه‌ای تاخورده برگشت، مثل یک بچه‌ی لج کرده صفحه‌ی آگهی‌های مرگ را جلوی چشم‌های من باز کرد دستش را روی یک عکس گذاشت و گفت:

ـ مگه همینو نمی‌گی؟.... حالا خوب نیگا کن....

چشم‌هایم به روی چهره‌ی زنی که پیش از ظهر دیده بودم خیره ماند، خودش بود، نام و نام فامیلش با حروف درشت چاپ شده بود به درشتی چشمانش که نرم نرم نگاهم می‌کرد.

سخت تکان خوردم و حیرت‌زده بالای صفحه را نگاه کردم، روزنامه درست به تاریخ یک ماه پیش بود، دو مرتبه نگاهم روی عکسی آن زن میخکوب شد.

صدای خشن والیه خانم هم چنان فاتحانه تکرار می‌کرد: حالا فهمیدی حق با من بود!....

تابستان 77 - پوران فرخ زاد

تکرار تنهایی

تکرار تنهایی

غروب است و دل یار تنهایی است

سراپا گرفتار تنهایی است

درختی است افسرده در باغ جان

که بارش همه بار تنهایی است

چو رودابه‌ام ازمهر زال

دل زال بیمار تنهایی است

جهان پیش چشم‌ام چو اسفندیار

همه تیره از تار تنهایی است

چو تهمینه ویران‌ام از شور عشق

به سوز دل‌ام خار تنهایی است

تو همراه من بودی ای مهریار

کنون همراه‌ام غار تنهایی است

تو رفتی؛ غروب آمد وشام تار

غروبی که آوار تنهایی است

چو کی خسرو اکنون سوی غار زار

روان‌ام که آن غار تنهایی است

به تنها بیاییم و تنها رویم

همه عمر تکرار تنهایی است!

2 دی ماه 85 - پوران فرخ زاد

صفحه1 از3

بالای سایت