خانهمعرفی آثار

معرفی آثار

معرفی کتاب مسافر قاره ی ششم

small رفتار من بنابر یکی از عادت‌های دیرینه، با انواع کتاب‌ها و کتابخوانی – البته بیشتر آثار داستانی – شاید زیاد مثل دیگران یا دست کم مثل خیلی‌ها نباشد، البته نه بهتر و فرزانه‌وارتر از دیگران، اگر چه به دلیل پیوند عشق‌آمیزی که با کتاب و کتابخوانی، چه کتاب‌های باهوده و خواندنی و چه بی‌هوده و ناخواندنی دارم، همراه با احترام خاص به آثار قلمی، خیلی خیلی بیشتر از دیگران است. به هر حال، سال‌ها این نوع رفتار را ادامه می‌دهم؛ یعنی به محض این که کتاب تازه‌ای در برابرم قرار می‌گیرد، در هر حال که باشم – چه شادمان، چه کسل – اول به نام کتاب که در بر گیرنده‌ی ذوق خالق آن است، سپس به نام نویسنده نگاه ویژه‌ای می‌اندازم و پس از تورقی کوتاه و درنگی در نام ناشر، آن را به سینه می‌چسبانم، البته با حرکتی عاشقانه، و پس از هضم ذوقی کودکانه که: ای خدا چه خوشحالم از این که رفیقی تازه پیدا کرده‌ام، به دنبال فرصتی برای شناخت تازه‌وارد، موقعیت مکانی و زمانی را می‌سنجم و چه شادمان می‌شوم وقتی که این هر دو را برای این شناختار مساعد می‌یابم؛ و آن وقت است به‌تندی عینک‌ام را می‌زنم و در خلوت‌ترین گوشه خانه، کارم را که بیشتر به نوعی عشقبازی می‌ماند آغاز می‌کنم.
اول کار، خواندن دو سه صفحه‌ی پایانی کتاب است که می‌خوانم و با دقت زیاد هم می‌خوانم، چه به دلم بچسبد و چه نچسبد، آن را بیشتر به حرمت نویسنده تا خط آخر می‌خوانم. بعد کتاب را می‌بندم و چند دمی با اثر یا اثراتی که همان چند صفحه در من گذاشته باقی می‌مانم و در هر صورت چه از وقتی که خرج کرده‌ام، اثر مثبتی را احساس کنم و چه نکنم، دوباره کتاب را باز می‌کنم و خودم را می‌رسانم به آغاز ماجرا و کارم را که کارستانی است شروع می‌کنم.
می‌دانید، من بی‌توجهی به یک اثر را اصلاً دوست نمی‌دارم و چه خوب، چه بد را تا آخر می‌خوانم و هیچ دوست نمی‌دارم داستانی را نیمه‌کاره رها کنم. نتیجه گیری‌های داستانی را هم اصلاً نمی‌پذیرم و همیشه با خود اندیشیده‌ام که در مثال فرخ‌لقا و امیرارسلان، قهرمانان یک داستان قدیمی که سرگذشت‌شان در حجله به پایانی خوش می‌رسد، روز بعد و روزها و ماه‌ها و حتا سال‌های بعد از حجله را چگونه گذرانده‌اند؟ آیا هم‌چنان شیفته‌ی هم باقی می‌مانند یا پس از مدتی کوتاه به چهره دیگر در آمده‌اند!؟
نویسنده باید بنابر تفاوت اندیشگی خوانندگان این امر را به عهده‌ی آنها بگذارد. مطلق‌سازی کار بی‌هوده‌ای است. شمار آدم‌هایی که به رویدادهای پس از وصال امیرارسلان و فرخ‌لقا می‌اندیشند شاید کم نباشند، بگذارید آنها یک به یک به سرنوشت قهرمانانی که آفریده‌های شما هستند بیاندیشند و هر جور که دل‌شان می‌خواهد تصمیم بگیرند، که البته این امر از نبوغ یک داستان نویس سرچشمه می‌گیرد و از هنر نویسنده‌ای که می‌تواند با اثر قلمی خود از مسئولیت‌های بلنداندیشانی همانند سقراط و افلاتون و فلاسفه‌ی دیگر را که همانا به حرکت در آوردن چرخه‌های کارخانه‌ی مغز آدمی است بر عهده بگیرد. به هر سان در پایان این گونه عملیات اگر سوژه کوچک‌ترین اثری روی‌ام نگذاشته و تنها بخشی از اوقات مفیدم را که هم‌چون همه‌ی انسان‌ها، زودگذر و کوتاه است، گرفته باشد؛ کتاب را می‌بندم و به حال خودش رها می‌کنم. اما نه با بی‌احترامی، چه بسا که خوانندگانی دیگر آن را بپسندند و از آن بهر‌هایی بگیرند، کتاب راهی کتابخانه می‌شود و یادش فراموش! ولی خدا نکند - یا بهتر بگویم بکند – که سوژه‌ای در دل‌ام بنشیند، در ذهن‌ام خانه کند و خلاصه مرا بگیرد. دیگر از دست‌اش تا مدت‌ها خلاصی ندارم. اول که تند تند آن را می‌خوانم. – درست‌تر بگویم خوانده‌ام – جوری خوانده و آن را واژه واژه چشیده‌ام که انگار دنبال‌ام کرده‌اند، می‌خوانم و چون اسیرم کرده است باید هم این نوع اشتیاق را از خودم نشان بدهم و درست مثل امیرارسلان رومی، تا رسیدن به وصال که همانا رسیدن به پایان داستان است، آرام نگیرم! اما کار به همین جا تمام نمی‌شود و به سرعت دوباره‌خوانی آن را شروع نمی‌کنم، باید چند روزی یا حتا بیشتر بگذرد و سوژه در مغزم پخته و ته‌نشین شود. درست مثل تخمی که در زمین کاشته می‌شود سر از خاک بیرون بیاورد. تخمی که محرک اصلی آن همان سوژه باشد، اما به آن کوچک‌ترین شباهتی نداشته باشد!
به هر سان، پس از این معامله! مدتی بعد آن کتاب را دو مرتبه و البته با شتاب پیشین می‌خوانم. و وای به اثری چنان جذاب و زایا که با نیروی جادویی خود، وادارم کند که آن را برای بار سوم بخوانم! آن وقت است که دیگر نمی‌توانم خود را از جذبه‌ی آن رهانیده و چیستی و چونی آن را به فراموشی بسپارم و در انباره‌ی مغزم تا همیشه بایگانی می‌شود؛ درست به مانند سوژه‌ی دور از عادت نوول «مسافر قاره ششم» نوشته‌ی فخرالدین سیدی کوراییم، اثری ژرف و اندیشه‌برانگیز از نویسنده‌ای قرن بیست و یکمی که اگر «دانیل دوفو» آفریننده‌ی «روبینسون کروزوئه» آن را بخواند، بی‌گمان از این که نقادان غربی، اثر او را در رده‌ی ده اثر بزرگ دنیا جای داده‌اند، شرمنده شده و جای‌اش در پهنه‌ی ادبیات، با فخرالدین سیدی عوض خواهد کرد. فرزند فرزانه‌ی دهکده‌ای به نام کوراییم در سرزمین آتش و روشنایی! آذربایجان، فروتن و بی‌ادعا که با وجود خلق نزدیک به ده اثر داستانی و نمایشی تا کنون نه در روزنامه، نه رادیوتله‌ویزیون و نه در ماهواره اعلام وجود نکرده و مثل بسیاری از بسیاران این حیطه، در میکروفن‌ها فریاد اینک من‌ام را سر نداده و نازش‌های «طاووس علیین» را ننموده و در محاق سکوت، سکون و خاموشی کار خود را پی گرفته است.
داستان «مسافر قاره ششم» در حقیقت نشانگر تضاد بین طبیعت و زندگانی طبیعی و سقوط انسان در فراموشی اصل وجود و سقوط در دره‌ی ماشینیسم و تاثیری که بر انسان‌های امروزی می‌گذارد و یا بهتر بگویم گذاشته است، می‌چرخد و بر تباهی بسیاری از آنها اشارت می‌کند و با زبان بی‌زبانی، بیداری گاه به گاه یکی از آنها را که شیفته‌وار می‌خواهد به اصل خود باز گشته و با ریشه‌ی خود پیوندی دوباره برقرار کند، به خواننده نشان می‌دهد. اگر چه در دنیای ربوت‌ها این بازگشت به آسانی صورت نمی‌گیرد و جذبه‌ی طبیعت، مجذوب را وا می‌دارد که ذره ذره، همه چیز خود را قربانی کند!
داستان از سقوط یک هواپیمای ارتشی شعله‌ور از آتشی نابگاه در جزیره‌ای از سلسله جزایر آتشفشانی در سرزمینی ناشناس و پریدن یکی از چهار نفر سرنشین آن و سفری شگفت در جنگلی بکر و کشف نهفته‌های آن جنگل و رسیدن به حقیقتی است که چشم هوش او را باز گشوده و به دگرگونی‌ای دچار می‌شود که نویسنده از آن هیچ نمی‌گوید؛ اما خواننده‌ی هوشیار آن را دریافته و پا به پای قهرمان داستان در آن جنگل پریانه، با نقش‌برداری‌های نویسنده از دیدنی‌های طبیعی، آشنایی با انسانی رهیده از خویشتن مادی و پیوسته به اصل از یاد رفته، به چهره‌ی نمادی از نماد‌های پاک و دست ناخورده‌ی طبیعی درآمده است و شگفت‌تر از آن، دیدار از گورستانی که انسان‌ها به هنگام مرگ به خواست و به دست خود جسم‌شان را درخت‌واره در زمین کاشته و از حیات جسمانی به حیات گیاهی درآمده و با این پسروی عجیب، خود را به نوعی جاودانگی گیاهی رسانیده‌اند! و نمونه‌های خیال‌انگیز دیگری که حیف است با خرد کردن آنها، از عظمت تابلوهای ترسیمی نویسنده، کاسته و بر جزء جزء آن آسیبی وارد شود.
دریغا که نوول «مسافر قاره ششم» که با نثری نرم و روان به نوشته درآمده است، به دلیل بحران کتاب و کتابخوانی و غفلت ناشران که در معمول آثار بازاری را بر این نوع آثار ترجیح می‌دهند – که البته گناه خوانندگان در گسترش این روند از آنان کم‌تر نیست. – چنان که باید و شاید به توزیع نرسیده و نیازمند پخش کامل، توجه نقادان و بیشتر از همه نیازمند توجه خوانندگانی است که در دنیای ماشینی امروز، روز به روز از شمار آنها کاسته می‌شود.
اگر چه با این همه، ذره‌ای از احترام به این اثر خواندنی و اندیشیدنی و درود به نویسنده اندیشمند آن، فخرالدین سیدی کوراییم کاسته نمی‌شود.

 download    دریافت کتاب مسافر قاره ی ششم

پوران فرخ‌زاد
نهم امرداد 1394

تنهایی پرهیاهوی یک نویسنده

صدسالگی بهومیل هرابال؛ تنهایی پرهیاهوی یک نویسنده
علی امینی نجفی
پژوهشگر مسائل فرهنگی
به روز شده:  17:05 گرينويچ - شنبه 29 مارس 2014 - 09 فروردین 1393  
 هرابال در ۲۸ مارس ۱۹۱۴ در برنو به دنیا آمد
بُهومیل هرابال (۱۹۱۴ – ۱۹۹۷) در ادبیات قرن بیستم چهره‌ای تک‌افتاده و تا حدی "ناجور" به شمار می‌رود. خلاقیت ادبی و "فعالیت روشنفکری" او را نمی‌توان با معیارهای شناخته‌شده سنجید. در بیشتر سالهای زندگی آثار کمی منتشر کرد و در گمنامی زیست، هرچند امروزه در سراسر جهان، از جمله در ایران، از برجسته‌ترین نمایندگان ادبیات مدرن چک به شمار می‌رود. هرابال صد سال پیش در استان موراویای جمهوری چک امروز به دنیا آمد.

بالای سایت