داستان

دیدار

دیدار

آخرین بادمجان را از ماهی‌تابه بیرون آورده بودم که زنگ در صدا کرد، در ساعتی که در معمول کمتر زنگ صدا می‌کرد، از هوای بادمجان سرخ شده بشتاب گذشتم و در را باز کردم، زنی غریبه پشت در ایستاده بود، شاید پنجاه ساله و شاید شصت ساله بود، سراپا سپید پوشیده بود و سپیدی تن جامه‌اش سیاهی موهایش را که تک و توک به خاکستری می‌زد، بیشتر نشان می‌داد، زیبایی شکسته اما شکوهمندی داشت، لب‌هایش می‌خندید، اما نگاهش خسته و غبارزده بود.

گفتم: بفرمایید.

گفت: معذرت می‌خوام، با صاحب خونه کار دارم.

گفتم: خودم هستم بفرمایین.

کمی شرم‌زده گفت: ببخشید، خیلی وقته این جا زندگی می‌کنین؟

گفتم: بله، یه بیست سالی می‌شه، ولی ...

زیرلب زمزمه کرد بیست سال!...

و سپس گفت: باز هم معذرت می‌خوام، میشه بگین این خونه رو از کی خریدین؟!

حیرت‌زده گفتم:

ـ از اول مادرم این‌ها این‌جا می‌نشستن اما بعد از مرگ مادرم، ما به این جا اومدیم ... ولی..

همان‌طور شرم‌زده به میان حرفم پرید و گفت:

ـ می‌دونم دارم پرحرفی می‌کنم اما دلم می‌خواد بفهمم صاحب اولی این خونه رو می‌شناسین یا نه؟...

گفتم ـ موقع خرید این خونه من خیلی بچه بودم، بعدش هم ...

باز به میان حرفم پرید و گفت:

ـ فکر کنم بیست و پنج سالی از این ماجرا گذشته باشه شاید هم کمی بیشتر ... می‌دونین آخه این خونه اول ما ما بود.

مقداری از تعجبم کم شد، اما چیزی نگفتم و او ادامه داد.

ـ من توی این خونه بزرگ شدم، من و خواهر و برادرهام...

همان‌طور که با نگاهش به درون خانه می‌دوید و در و دیوارها را می‌جست، نگاهش کردم، صدایی نرم و نافذ داشت، با وجود این که جوان نبود، دوست‌داشتنی می‌نمود، نمی‌دانستم چرا به سوی او کشیده می‌شدم.

ـ بله ... تقریبا بیشتر سال‌های کودکی و اول جوونی‌مون رو این جا گذروندیم.

اتوموبیلی که در کوچه بوق زد، دری باز شد و زنی از خانه‌‌ای بیرون آمد و با مردی که پشت رل نشسته بود سرگرم حرف زدن شد، دیگر چیزی به ظهر نمانده بود و به زودی مدرسه‌ها تعطیل می‌شد، بادمجان‌ها در آشپرخانه انتظارم را می‌کشیدند، باید ناهار حاضر می‌کردم.

گفتم ـ خب حالا...

گفت: من از راه دوری می‌آیم، وقت زیادی هم ندارم .... دلم می‌خواد یه بار دیگه این خونه رو ببینم نمی‌دونین چقدر دلم تنگ این خونه است...

گفتم: هیچ مانعی نداره ... بفرمایین تو...

گفت: راست راستی اجازه می‌دین؟1

گفتم: بله، منتها فقط طبقه‌ی اول رو می‌تونین ببینین، چون طبقه‌ی دوم رو اجاره دادیم، اون‌ها هم نیستن، رفتن مسافرت.... و سپس خودم را از جلوی در کنار کشیدم.... نرم نرم راه می‌آمد، ماننده‌ی نسیم نرم اول بهار، و از پاهایش که در کفش‌های سپیدی بود هیچ صدایی نمی‌آمد، من پیش او و او پشت من با اندکی فاصله راه می‌آمد، چراغ راهرو را روشن کردم، دست راست جلوی در باز آشپرخانه ایستاد، سرکی کشید و گفت:

ـ بادمجون سرخ می‌کردین؟

ـ بله ناهار خورش بادمجان داریم.

نفس بلندی کشید و هم‌چنان که آشپزخانه را می‌کاوید گفت:

ـ مادرم همیشه همین‌جا بادمجان سرخ می‌کرد، تابستون‌ها همیشه پیشونی‌اش عرق می‌کرد، آنقده که می‌ترسیدم بریزه روی بادمجون‌ها...

نگاهش کردم، و یک دم چشمانم در چشمانش که بزرگ و سیاه و اشک‌آلود بود گره خورد، نمی‌دانم چرا تکان خوردم سرش را از سویه‌ی راست به چپ برگرداند و به اتاقی که هنوز از صبح نرسیده بودم آن را جمع و جور کنم نگاه کرد، و آنقدر نگاهش مثل یک مار پیر و خسته در اتاق پیچ خورد و به اشتیاقی نمایان در اطراف چرخید که گفتم:

ـ این جوری که خسته می‌شین، بفرمایین تو. بشینین، براتون یه چایی بیارم.

گفت: نه چیزی نمی‌خورم، اما با اجازتون یه چرخی می‌زنم.

میان اتاق ایستاد و به چهارسو نگاه کرد و گفت:

ـ اینجا اتاق نشیمن بود، مادرم همیشه روی صندلی راحتی کنار پنجره می‌نشست سه تا صندلی دیگر هم توی اتاق بود، زمستون‌ها همین جا که من وایستادم کرسی میذاشتیم

گفتم: خوشا به حال اون روزا، کرسی خیلی خوبه ...

نفس بلندی کشید برگشت به در بسته‌ای که آن را از اتاق پشت آن جدا می‌کرد نگاهی انداخت سایه‌ای از روی چشم‌هایش گذشت و گفت:

ـ اتاق خواب من و خواهرم هم اون جا بود.

در را باز کردم و بدون حرف راه را به او نشان دادم.

چشم‌هایش را به هم زد و با شادمانی کودکانه‌ای گفت:

ـ خدای من، گنجه‌ها هنوز سرجاشونن،انگار نه انگار که سال‌ها گذشته... درست مثل اون وقت‌ها .... این گنجه‌ی من بود، این دو تا هم مال خواهرم...

دست‌هایش را که کمی هیجان‌زده می‌نمود روی گنجه‌ها کشید، یکی پس از دیگری، سپس گونه‌اش را روی گنجه‌ی خودش گذاشت، پلک‌هایش خمید و چند لحظه در سکوت گذشت، دقایق به پیش می‌تاختند، اما جذبه‌ای که در آن زن عجیب بود، فکر بادمجان‌های آماده پخته شدن را از ذهنم پاک می‌کرد.

ـ شب‌ها رختخواب‌هامون رو کنار گنجه‌هامون می‌انداختیم، آخه همه اسرارمون توی این گنجه‌ها بود، دفترها، عکس برگردان‌ها، نقاشی‌ها، کتاب‌ها، قلک‌هامون...

اما وقتی مادربزرگ سکته کرد، او رو هم آوردن اینجا، روی زمین می‌خوابید، و هیچ وقت هیچ صدایی ازش بیرون نمی‌آمد، اما هر وقت نگاهش می‌کردیم اشک‌هاشو می‌دیدیم که دونه، دونه از گوشه چشم‌های آهویی‌اش سرازیره..

چهره‌اش حالا به تمام درهم رفته بود و سنش بیشتر به نظر می‌رسید.

ـ به همین سن وسالای من بود که مُرد... یه روز صبح که از خواب پاشدیم، دیدیم مُرده...

لب‌هایش را گزید و با صدایی گریه‌آلود ادامه داد:

ـ اولین فاجعه‌ی زندگی ما، مردن او بود و پیش از اون اصلا مرگ رو نمی‌شناختیم.

باری دیگر نگاهش را که حالا در پرتو دانه‌های اشک درخشان می‌نمود در اتاق چرخاند سپس از آن جا به اتاق دوم و از آن جا به راهرو رفت، و با دستش به سوی راست اشاره کرد و گفت:

ـ اون جا دستشویی بود، پهلوش هم صندوق‌خانه‌ی مادرم بود، پُر از آت و آشغال و چیزهای عجیب و غریبی که مادرم دوست داشت جمع کنه، ملحفه‌های سفید را توی صندوق چوبی بزرگ می‌گذاشتن، گاهی که روی اون‌ها به زردی می‌افتاد، مادربزرگ می‌گفت:

ـ کار جن‌هاس، باز روش عروسی کردن.

و روی به من که لبخند می‌زدم ادامه داد

ـ اون وقت‌ها از این جور حرف‌ها زیاد می‌زد... مادربزرگم همه راس راستی خدای این جور حرف‌ها بود.

گفتم: می‌خواین حیاط رو هم ببینین.

گفت: آه.. بله... مخصوصا دلم واسه حیاطمون از همه بیشتر تنگ شده.

اما پس از چند دقیقه همان‌طور که تمامی حسرت اشتیاق‌آلود نگاهش را در همه جا می‌پاشانید کنار تنها اتاق دست راست که پنجره‌هایش به حیاط بزرگ باز می‌شد و درش مشرف بر بخشی از ایوان بود ایستاد، دستش را روی در بسته کشید، چهره‌اش را پیش برد و تمامی خاطراتی را که در آن جا داشت بوییید و شکسته شکسته گفت:

ـ این جا اول‌ها مال برادرهام بود، اما وقتی برادرهای بزرگم رفتن اروپا درس بخونن، پدرم هم ما رو ول کرد و رفت دنبال هوا وهوس‌هاش، مادرم اینجا می‌خوابید، یادمه بعد از مرگ خواهرم که هنوز داغش این جاست «با دستش به قلبش اشاره کرد» مادرم هم رفت اروپا پیش خواهر و برادرهام، اما سگش دایم پشت این در می‌خوابید، و زوزه می‌کشید. گاهی هم گریه می‌کرد.

گفتم: بزارین در و واستون باز کنم.

اخم‌هایش را درهم کشید و گفت:

ـ نه نه، طاقت دیدن جای خالی او رو ندارم، می‌خوام ایوون رو ببینم.

حالا تنش آشکارا می‌لرزید، بید کهنی بود در باد خاطرات پر از اشک و آه.

در ایوان پهن خانه که با پنج پله به حیات می‌پیوست چرخی زد، به شیشه‌ی پنجره‌ها و به میله‌های آهنی نرده‌ی ایوان دستی کشید، و با همه جا را بویید، سپس خیره به حیاط گفت

ـ چه کار خوبی کردین حوض رو نگه داشتین.. آبش هنوز سبزه.... ماهی‌هام که عوض نشدن، همون‌هان ... سرخ، سیاه، طلایی.. و اون گلدون‌های بزرگ شاه‌پسند! ... می‌دونین مادرم عاشق شمعدونی بود، شمعدونی‌های پیچ با گل‌های سرخ و صورتی... و گلدون‌های بزرگ یاس که من و خواهرم تابستون‌ها گل‌هاشو می‌چیدیم و از اون‌ها واسه خودمون گردن‌بند درست می‌کردیم.... و پیچک‌ها ... با اون عطر عجیبشون.

خدای من، همه‌شون سرجاشون هستن.... همون‌جور که اون وقت‌ها بودن.

عقربه‌ی ساعتم تندتند پیش می‌رفت، به زودی سرو کله‌ی بچه‌ها پیدا می‌شد و هنوز ناهار درست نشده بود، اما با آن زن عجیب دوست داشتنی که مثل قصه‌های شهرزاد آدم را سحرزده پیش می‌برد، چه باید می‌کردم؟ ... التماس کردم،

ـ بقیه‌اش ... بقیه‌اش را بگین ...

به سمت چپ حیاط اشاره‌ای کرد، آن جا که انگورهای رسیده‌ی آخر تابستان، گنجشک‌های شکمو را به خوردن دعوت می‌کردند.

و از پشت رؤیای دور گفت:

ـ خب، خب، داربست من هم که سرجاشه، همون جور که بود... روزای تابستون همه‌اش اون زیر می‌نشستم، شبام اون جا می‌خوابیدم، از بچگی تا وقتی که بزرگ شدم، هر چه مادرم می‌گفت بذار تختتو بکشیم این طرف‌تر، گوش نمی‌دادم. مادربزرگم داد می‌کشید: او زیر جای خوابیدن نیس، یه وخت یه بختک می‌افته روت خفه‌ات می‌کنه ... بازه م گوش نمی‌دادم، تختم رو از زیرم می‌کشیدن بیرون، میذاشتن این ورتر... باز تختو با زحمت می‌کشیدم می‌بردم اون زیر، بوی برگای مو رو... و نفس انگورهایی رو که داشتن می‌رسیدن خیلی دوست داشتم و خوابام پُر از خوشه‌ها انگور بود، سحرا تا گنجشکا شروع می‌کردن به نوک زدن به اون‌ها از خواب می‌پریدم... صداهاشون دیوونه‌ام می‌کرد....

نمی‌دانم چرا دلم می‌خواست بغلش کنم و زیر گلویش را که ان صدای لرزان از آن بیرون می‌آمد ببوسم. سرم را بگذارم روش شانه‌هایش و برای تمام گذشته‌هایش گریه کنم.

دستش رابه میله‌ی آهنی بلند اول پله‌ها گرفت کمی ایستاد، بعد دستش را به نرده کشید، من هم یک پله بالاتر نشستم، حالا می‌توانستم نیمرخ او را ببینم که زیبا و باشکوه بود، چند لحظه هیچ نگفت، گنجشک‌های همیشه‌ی تابستان از خوشه‌های انگور آویزان بودند و زمان دیگر وجود نداشت اما سرانجام گفت:

ـ تمام تابستونا رو او زیر گذرندوم، از بچگی تا وقتی که عاشق پسر همسایه شدم ... شبا اصلا خوابم نمی‌برد، می‌نشستم روی تختم و به ماه زل می‌زدم... ماه رو خیلی دوست دارم یه جوریه.... یه چنگک میندازه بالا و آدمو صید می‌کنه .... می‌کشه طرف خودش.... و دیوونه می‌کنه...

انقدر در گذشته‌هایش فرو رفته بود که جرأت نمی‌کردم، با کلامی او را برگردانم، به جهنم که داره دیر می‌شه و بی‌ناهار می‌مونیم.... شکم آدم‌ها با هر چیزی پُر می‌شه... ولی این جور آدما رو همیشه نمیشه دید...

هنوز حرف می‌زد، اما صدایش دیگر دور شده بود، جوونی‌ام شور خودشو داره ... اصلا نمی‌دنستم دارم کجا می‌رم... فقط همینو می‌دونستم که عاشقم، قلبم تاپ‌تاپ می‌زد، تنم داغ بود و همه‌اش تب داشتم ... هیچکی‌ام نبود که بتونم باهاش درد دل کنم .... من بودم و من....

باز ساکت شد... هوا گرم بود، آنقدر که انگار ماهی‌های حوض هم گرمشان شده بود، چون هیچ حرکت نمی‌کردند، دوباره ادامه داد:

ـ شاید گناه از کتاب‌هایی بود که خوانده بودم، داستان کوتاه و بلند، رمان .... بله، خیلی کتاب می‌خوندم، از ده دوازده سالگی دلم می‌خواست قهرمان باشم... مث قهرمان قصه‌ها، عاشق بشم، غصه بخورم، گریه کنم و آخر سر ...هوم؛ همه‌اش به عروسی فکر می‌کردم، پیرهن سپید، اتومبیل گل‌زده،... بعدش هم یه عشق ابدی... و این بار سکوتش خیلی طول کشید، آنقدر که به خودم جرأت دادم و پرسیدم:

ـ بعد چی شد؟!

هیچی، مث بیشتر عشقای شونزده هفده سالگی پوچ از آب درآومد، حباب ترکید و به جای دوری پرتاب شدم... وقتی چشمهامو واکردم توی یه بیابون برهوت بودم... تنها و غمگین و زخم‌خورده... عشق پریده و رفته بود اما جای زخم‌اش همیشه این جا موند...

با دست‌اش به سینه‌اش اشاره‌ای کرد، یک گل سرخ روی سپیدی پیراهنش تاپ تاپ می‌زد، از جایش بلند شد، چند بار دیگه نگاهش رادر وسعت حیاط چرخاند، من هم بلند شدم، از پله‌ها بالا رفتم، او هم آمد، سرپله‌ها گفتم

ـ حالا یه خورده این جا بنشینین، صندلی‌ها رو صبح پاک کردم، گرد و خاکی نیستن، میرم واستون یه استکان چای بیارم، ... تازه دمه...

وقتی برگشتم دیدم سرش را به پشتی تکیه داده و به حیاط خیره مانده .... در سرش چه می‌گذشت که آن طور بی‌صدا گریه می‌کرد؟!....

فنجان چای را در سکوت سرکشید و از جایش بلند شد، قد متوسطی داشت، با اندام کمی فربه، اما همه‌ی وجودش در چشم‌هاش موج می‌زد، با نگاه‌هایی که همان جذبه‌ی ماه را داشت، آدم را می‌کشید و غرق می‌کرد.

تبسم تلخی کرد و گفت:

ـ خب، خیلی وقتتون را گرفتم ... بیشتر از این مزاحمتون نمی‌شم.

گفتم: این جا مال خودتونه... می‌تونین هر وقت دلتون خواست بیاین اینجا... من هم تنهام و از دیدنتون خوشحال می‌شم...

یک لحظه نگاه‌هایمان به هم افتاد، حال چشم‌هایش دیگر سیاه نبود، خاکستریِ خاکستری بود، همرنگ دریایی که می‌خواهد طوفانی بشود.

راه افتاده بودیم که باز تکرار کردم

ـ باور کنید تعارف نمی‌کنم... از شما خیلی خوشم اومده، دلم می‌خواد باز ببینمتون....

نفس بلندی کشید و از پشت خستگی‌ای آشکاری گفت:

ـ متاسفانه باید به راه دوری برم و نمی‌دونم کی می‌تونم برگردم... اکه بتونم باز حتما سری بهتون میزنم... گفتم که دلم همیشه تنگ این خونه‌اس... همه‌ی گذشته‌ی من این جاس، پدرم، مادرم، مادربزرگم، خواهرا و برادرام... همه‌شون هنوز دارن اینجا زندگی می‌کنن.....

سپس سرعتش را بیشتر کرد و پیش از این که بتونم حرف دیگری بزنم، مثل عطری که به زمین بریزد و بخار شود در خانه را باز کرد وبیرون رفت و در آنی از پیش چشمانم ناپدید شد...

از سفره ناهار که درز آن جز یک املت با عجله تهیه شده چیز دیگری نبود تا آفتاب غروب که وقت آمدن شوهرم به خانه بود تمامی حواسم پیش آن زن بود، چشم‌هایش را در سراسر خانه می‌دیدیم و صدایش را می‌شنیدم، چند تلفن به خویشانم زدم، هیچ‌کدام نمی‌دانستند خانه از چه کسی خریداری شده، فقط شوهر عمه‌ام که خیلی سالخورده بود نام فامیل فروشنده را می‌دانست که آن را هم به زحمت گسسته، گسسته، به یاد آورد، اسم آشنایی بود، اما هر چه به مغزم فشار آوردم یادم نیامد که آن را کجا شنیده‌ام پس از آنکه شوهرم به خانه آمد، بچه‌ها را به او سپردم و به بهانه‌ای بیرون زدم، کنجکاوی عجیبی آزارم می‌داد، باید کاری می‌کردم؛ چرا؟ ... نمی‌دانستم.... در خانه‌ی چند تا از همسایه‌های آشنا را زدم و از آن‌ها درباره‌ی صاحب اول خانه پرس‌و جو کردم، دو نفر هیچ شناختی نداشتند، اما سومی گفت:

ـ چرا نمی‌ری از والیه خانوم اینا بپرسی، اون‌ها چهل ساله توی این کوچه زندگی می‌کنن و از سیر تا پیاز همه رو می‌دونن.

گفتم: ای وای عجب گفتی‌ها، اصلا یاد والیه خانوم اینا نبودم....

با سرعت به طرف خونه‌ی والیه‌ی خانوم که میانکش کوچه بود دویدم و زنگ در را زدم والیه خانوم تا فهمید با او حرفی دارم گفت:

ـ بیا تو برو تو اتاق بگیر بشین تا یه چایی بریزم و بیام.

سپس از پشت بخاری که از استکان‌ها بلند می‌شد گفت:

ـ خب، موضوع چیه؟

زن فضول و وراجی بود، با یک متر وهشتاد سانتی متر قد، شانه‌های پهن و پوست سوخته‌ی پر از جزر ومد، مثل یک کتابچه‌ی تلفن، شماره و حال و احوال همه‌ی محل رو می‌دانست و از خصوصی‌ترین اسرار مردم باخبر بود.

گفتم: شما خیلی وقته توی این محل زندگی می‌کنین! .... نه؟.....

ـ ای یه سی و هفت هشت سالی میشه.... چطور مگه؟

ـ می‌خوام ببینم، این خونه‌ای که ما توش می‌شینیم، پیش از ما مال کی بوده؟!

ـ وا چطور نمی‌دونی؟

ـ اگه می‌دونستم که از شما نمی‌پرسیدم.

ـ معلومه اون چند سالی که تو فرنگ بودی همه چی رو از کله‌ات پاک کرده...

ـ ای شاید..... به هر حال وقتی رفتم خیلی بچه بودم، وقتی هم که برگشتم که دیگه افتادم توی بدبختی، اول بابام رفت، بعد مادرم، از وقتی همه اومدم این جا هیچ وقت یاد این چیزا نبودم... می‌دونین آنقده توی زندگی گرفتاری هست که آدم دیگه...

دویدم میان حرفم و گفت:

ـ حالا چی شده که یه دفعه یاد این چیزا افتادی؟

گفتم: تا نگین نمیگم.

با دستش سینی چای را کنار زد و گفت:

ـ خونه‌ی شما اولش یه باغچه بزرگ مال آقای صمصام السلطنه ـ نمی‌دونم می‌شناسیش یا نه، هنوز دو تا از پسراش توی خیابون پشتی می‌شینن، خیلی دُم کلفتن و واسه خودشون بیا و برویی دارن...

خواستم حرفی بزنم، اما نگذاشت و گفت:

ـ آقای صمصام السلطنه این زمینو به یه سرگرد ارتشی فروخت، قیافه‌اش خوب یادمه، قدش بلند بود، یه سیبل دوگلاسی داشت، خیلی هم چشم چرون بود، زنش‌ام بدک نبود، اولش که اومدن این جا چهارتا بچه داشتن، بعد شدن هفت تا، زنه سال به سال می‌زایید و همیشه شکمش ورم داشت، اما از وقتی که شوهرش یه زن دیگه گرفت کار خونه رو تعطیل کرد..

گفتم: اسم فامیلش ... بود؟

ـ آی بارک‌الله درست گفتی، خودشه؟

و پس از مکث کوتاهی پرسید:

ـ خوب تو که می‌دونستی دیگه چرا از من پرسیدی؟

ـ می‌خواستم مطمئن بشم... ببینم دیگه چی ازشون می‌دونین؟

ـ از وقتی که از این محل رفتن دیگه ندیدمشون، اماخبرهاشونو داشتم، آخه خونواده‌ی معروفی بودن و چندتایی‌شون واسه خودشون یه چیزی شدن... ولی خیلی عمر نکردن، و یکی بعد از دیگری همه‌شون مردن!

باتردید گفتم ـ البته نه همشون.

حمله کنان گفتـ چرا؟.... من می‌دونم که همه‌شون مُردن، کارنامه‌هاشون پیش منه. می‌خوای یکی یکی واست وا کنم؟

گفتم: حتم دارم همه‌شون نمردن، واسه این که من خودم همین امروز صبح یکیشون رو دیدم.

پوزخند زنان گفت: حرف بیخودی نزن، آخریشون که دختر بزرگه بود همین یک ماه پیش مُرد.

گفتم: نه غیرممکنه.

مثل فنر از جا کنده شد و همان‌طور که جوش می‌زد گفت:

ـ می‌خوای بهت ثابت کنم؟

ـ چی رو ثابت کنی، من همین امروز صبح دیدمش، چه زن خوبی هم بود، من که عاشقش شدم...

یک باره به طرف اتاق دیگر دوید، اما صدایش می‌آمد که می‌گفت:

ـ چه حرف‌ها... تا حالا کسی جرأت کرده روی حرف من حرفی بزنه صبر کن تا نشونت بدم... و پس از چند لحظه با روزنامه‌ای تاخورده برگشت، مثل یک بچه‌ی لج کرده صفحه‌ی آگهی‌های مرگ را جلوی چشم‌های من باز کرد دستش را روی یک عکس گذاشت و گفت:

ـ مگه همینو نمی‌گی؟.... حالا خوب نیگا کن....

چشم‌هایم به روی چهره‌ی زنی که پیش از ظهر دیده بودم خیره ماند، خودش بود، نام و نام فامیلش با حروف درشت چاپ شده بود به درشتی چشمانش که نرم نرم نگاهم می‌کرد.

سخت تکان خوردم و حیرت‌زده بالای صفحه را نگاه کردم، روزنامه درست به تاریخ یک ماه پیش بود، دو مرتبه نگاهم روی عکسی آن زن میخکوب شد.

صدای خشن والیه خانم هم چنان فاتحانه تکرار می‌کرد: حالا فهمیدی حق با من بود!....

تابستان 77 - پوران فرخ زاد

مشهدی مونتانا

پوران فرخ‌زاد

هر وقت از خیابان ظفر رد می‌شوم او را آنجا می‌بینم. گویی در همیشة زمان ثبت شده است. همچون موری در تاس، سرگردان دایرة تقدیر، که یارای بیرون جهیدن ندارد. ایستاده به دور خود می‌گردد و پرگارواره مرکز دایره را چرخ می‌زند. با چند گام کوتاه، به راست، به چپ، به شمال، به جنوب. اما مرکز را از دست نمی‌دهد. جایش همان‌جاست. زیر شاخه‌های گستردة زبان‌گنجشک، با آن همه گنجشک پرسروصدا، روی به غریو زنجیره‌ای از اتوموبیل‌ها و پشت به نردة کوتاهِ باغچه‌ای پر از گل و درخت و پرنده. با کت و شلواری چرک و فرسوده، با کفش‌های سیاه کهنه، پیراهنی یقه بسته و سپید و کلاه‌شاپویی قهوه‌ای رنگ که لبه‌اش برق افتاده است.

از کمرکش کوچه روی به شمال که بالا می‌رفتم، او را می‌دیدم، همیشه زودتر از من می‌آمد، تا در مرکز آن دایره بایستد، دایره‌ای که انگار حق ندارد پایش را از آن بیرون بگذارد. زمستان و تابستان، همانجا بی‌حرکت می‌ایستاد و روبرویش را می‌پایید، اما نگاهش آنقده خالی می‌نمود که انگار چیزی را نمی‌بیند، شاید هم چیزهایی را می‌دید که ما نمی‌دیدیم!...

جوان نبود، با چهره‌ای لاغر و اندکی کشیده و چشم‌هایی شبیه به چشم خروس و بینی و لبانی باریک داشت که سنش را درست نشان نمی‌داد، شاید شصت یا هفتاد ساله بود، ممکن بود سنش بیشتر هم باشد اما تشخیصش آسان نبود، فقط گاهی که به سیگار پک می‌زد چهره‌اش کمی تغییر می‌کرد و خطوطش اندکی به هم فشرده می‌شد، تندتند به سیگارش پک می‌زد، بعد ته آن را به زمین می‌انداخت و زیر پا له می‌کرد. گاهی که از بقالی سر کوچه که درست روبروی او بود خرید می‌کردم، از پشت ویترین مغازه او را با دقت بیشتری می‌کاویدم و چون مرا نمی‌دید با آسودگی بیشتری نگاهش می‌کردم. برایم موجود مرموزی بود و کنجکاوی‌ام را تحریک می‌کرد. می‌خواستم بیشتر دربارة او بدانم.

یک روز صبح از جعفر آقا که جلوی گوشت‌فروشیِ چسبیده به بقالی بساط کوچکی داشت و زمستان‌ها ماهی می‌فروخت، تابستان‌ها پالوده، با اشاره‌ای پرسیدم:

ـ اونو می‌شناسی؟

ـ کدومو؟

ـ اونی که زیر اون درخته؟

ـ آها، اونو می‌گی ؟!... هر روز اونجاست اما نمی‌شناسمش.

ـ تا حالا باهاش حرف نزدی؟

ـ نه بابا، آنقده بدخُلقه که انگاری هر روز یه خوراک سولفات دوسود قورت داده!

ـ چی‌کاره است؟

ـ بیکاره خانم جون، بیکاره.

ـ ندیدم با کسی حرف بزنه، شاید لاله...؟

ـ لال نیست خانوم.

ـ از کجا می‌دونی؟

ـ یه روز داشت از بقالی سیگار می‌خرید صداشو شنیدم. از اون تُرک‌های بیلمزه!

با اینکه از ریختش خنده‌ام می‌گرفت کم‌کم به دیدنش عادت کرده بودم. اگر یک روز هم به دلیلی از خانه بیرون نمی‌آمدم سر ساعت هر روز به یادش می‌افتادم. به‌خصوص که این اواخر احساس می‌کردم با دیدن من چشمانش برق می‌زند، دو سه بار هم که منتظر تاکسی ایستاده بودم، شعاع نگاهش را احساس می‌کردم. گویا او هم نسبت به من کنجکاو شده بود!

آنچه آدم‌ها را به سوی هم می‌کشد یک آبشخور بیشتر ندارد!

از ابراهیم آقا بقال سرکوچه پرسیدم:

ـ ببینم تو این مرد رو می‌شناسی؟

نگاهم را که از ویترین پشت سرش به آن سوی خیابان پر می‌کشید گرفت و گفت:

ـ این یارو که زیر درخت قدم می‌زنه؟!

ـ قدم که چه عرض کنم، دور خودش می‌چرخه....

خندید.

ـ نه درست نمی‌شناسمش، اما می‌دونم که بیکاره، خونه‌اش تو کوچه روبروئیه، میگن یه وقتی معمار بوده، اما حالا... خب دیگه سن و سالی ازش گذشته، کار ازش برنمیاد!

ـ از کجا فهمیدی؟

ـ از مشتری‌ها، خودش هم سیگارشو از من می‌خره...

ـ پس باهاش حرف هم زدی؟

ـ آره چه ترکی غلیظی هم حرف می‌زنه، انگار مال دهات مراغه است. سیگاری هم که می‌کشه مونتاناست، فقط مونتانا، اگه یه روز هم نداشته باشیم، اوقاتش تلخ می‌شه و زیرلبی غرغر می‌کنه.

یکباره برقی از ذهنم پرید.

ـ خب، پس اسمش رو می‌گذاریم مشدی مونتانا...

و با هم خندیدیم...

چند سال او را هر روز صبح به همان حال دیدم؟!... شاید بیشتر از چهار، پنج سال. من هر روز می‌رفتم سرکار، و او هم هر روز می‌آمد سرکار خودش که ایستادن در مرکز یک دایره بود، زیر درخت پیر و تنومند زبان‌گنجشک. روبروی بقالی ابراهیم آقا... تا اینکه یک شب خوابش را دیدم، با همان حالت خشک تکراری سر جایش ایستاده بود و به کوچة روبرو که خانة من در انتهای آن بود نگاه می‌کرد و مژه بر هم نمی‌زد، اما به جای کت و شلوار همیشگی، یک پیراهن گشاد سپید عربی پوشیده بود. از همین دِش‌داشه‌هایی که در مغازه‌های پاساژ استانبول می‌فروشند. اما کلاه شاپوی قهوه‌ای همچنان سرش بود، تا مرا دید سیگاری را که در دستش می‌سوخت انداخت زیر پایش و با لگد آرامی خاموشش کرد.

گفتم:

ـ تا کی می‌خوای تو این دایره اسیر باشی، چرا نمیای بیرون؟

لبخندی زد، حالا چشمانش مثل همیشه خالی نبود و نوری شیطانی درش می‌دوید و برق می‌انداخت.

ـ بهتره فکر خودت باشی که از من اسیرتری.

توی خواب هم می‌دانستم که او فارسی بلد نیست، به همین دلیل هم از اینکه مثل بلبل فارسی حرف می‌زد، تعجب کرده بودم، اما نمی‌خواستم به روی خودم بیاورم.

گفتم:

ـ من اسیرم؟... انگار نمی‌بینی که دایم میرم و میام. اما تو همیشه یه جا وایسادی و مثل اسب عصاری دور خودت می‌چرخی.

لبخندش غلیظتر شد.

ـ خودت رو به خریت نزن. تو هم مثل من اسیری، با خودت فکر می‌کنی چون میری و میای از من جلوتری، اما کورخوندی، تو هم سر جات وایستادی و دور خودت می‌چرخی.

ـ وا، نمی‌دونستم فلسفه هم می‌دونی؟

ـ فلسفه؟... نه خانم جون، من این چیزها سرم نمیشه، یعنی اصلا حوصلة این مزخرفاتو ندارم.

ـ چرا چرند میگی، تو اصلاً چه می‌دونی فلسفه چیه که بخوای ابراز عقیده بکنی.

ـ یه کاره، اومدی اینجا این حرف‌ها رو به من بزنی، برو پی کارت که اصلاً حوصله‌اتو ندارم.

ـ تو حوصلة منو نداری، هوم پس چرا صبح‌ها یواشکی منو دید می‌زنی؟!

ـ من تو رو دید می‌زنم یا تو منو؟!

ـ من؟...

ـ آره همین تو که مدتیه به جونم افتادی و داری فکر منو خراب می‌کنی، خیال می‌کنی نمی‌بینم چه جوری خودتو به این ور و اون ور می‌زنی و توی یه وجب زندگی من انگشت می‌اندازی. بگو ببینم اصلاً از جون من چی می‌خوای و چرا به خواب من اومدی؟

ـ من به خواب تو اومدم یا تو به خواب من؟

ـ این جور زل زل به من نیگا نکن که اصلاً حوصله‌اتو ندارم. یعنی اصلاً حوصلة هیچ‌کسو توی این دنیا ندارم.

ـ آخه چرا اینقده بداخلاقی می‌کنی، من به خدا خیال بدی ندارم، فقط می‌خوام کمکت کنم از این دایره لعنتی بکشمت بیرون، دلم واست می‌سوزه، آخه از این جور زندگی خسته نمیشی؟!

ـ خودت چی؟ هر روز صبح راه می‌افتی میری و هر شب برمی‌گردی، عینهو گاو و گوسفند که به طویله برمی‌گردند، فکر می‌کنی شق‌القمر می‌کنی؟

ـ چه کار کنم، باید کار کنم تا بتونم زندگی کنم.

ـ آنقده کار کن تا مثل من از پا بیفتی.

ـ این حرف‌ها چیه، شما هنوز هم می‌تونین...

ـ ... ولم کن بابا، نمی‌خواد تعارف تیکه پاره کنی، خودم می‌دونم دیگه ازم گذشته، برو پی کارت و منو تنها بذار، می‌خوام آنقده دور خودم چرخ بزنم تا بمیرم...

صبح برف تندی می‌آمد، از زیر چتر، سرکی کشیدم، فکر نمی‌کردم توی این برف باز هم از خانه بیرون آمده باشد، اما درست سر جایش ایستاده بود، بدون چتر، بدون بارانی، بدون شال‌گردن و آنقدر برف روی کلاهش، روی سراپایش نشسته بود که از دور شبیه یک آدم برفی بود.

در حالی که قلبم فشرده می‌شده به ابراهیم آقا گفتم:

ـ نگاش کن، داره یخ می‌بنده.

گفت:

ـ تقصیر خودشه، می‌تونه بره خونه، بشینه کنار بخاری، سیگار مونتاناشو دود کنه.

ـ ده آخه بیچاره نمی‌تونه.

هر دو به صاحب آن صدای زنانه نگاه کردیم، اما چیزی نگفتیم، زنی که کنار من پشت پیشخوان بقالی ایستاده بود، روی به ابراهیم آقا ادامه داد:

ـ شما زن این بیچاره رو نمی‌شناسین، نمی‌دونین چه آتیشیه، کی جرات داره روی حرفش حرف بزنه، صبح به صبح کفش‌هاشو جفت می‌کنه و به زور از خونه می‌اندازتش بیرون.

با اشتیاق گفتم:

ـ صحیح، پس شما این مردو می‌شناسید؟

گفت:

ـ بله خانوم، اینها توی طبقة اول خونة من می‌نشینند.

ابراهیم آقا که سرش به یه مشتری تازه گرم شده بود از ما کمی دور شد اما من که مدت‌ها در آرزوی کشف راز مشهدی مونتانا می‌سوختم دومرتبه گفتم:

ـ حتا توی این برف؟!

ـ براش فرقی نمی‌کنه، یه روزم حق نداره توی خونه بمونه.

ـ چرا؟... اصلاً چرا از خونه بیرونش می‌کنه؟

ـ با اینکه دل خوشی از این زنیکه ندارم، اما خب اونم حق داره، اونها دو تا اتاق بیشتر ندارن، اتاق کوچیکه رو کردن انباری، توی یکیش هم زندگی می‌کنن، آخه زنش کار می‌کنه، کارش هم بند اندازیه، از صبح اول وقت زن‌ها عینهو لشکر مغول می‌ریزند توی خونه، خب، با شوهرش چیکار باید بکنه! مجبوره به زور بیرونش کنه دیگه...

ـ ولی آخه نیگا کنین، این بیچاره زیر برف.

نگاهی سرسری به مشهدی مونتانا که حالا دیگه به مجسمه‌ای یخی می‌ماند انداخت و گفت:

ـ بیچاره آدم بدی نیست، اما انگار زبون سرش نمیشه، هیچ‌وقت هم با هیچکی حرف نمی‌زنه، اما تا دلتون بخواد این زن و شوهر با هم دعوا می‌کنند، باور کنین از سروصداشون روز و شب نداریم، مثل دو تا خروس جنگی، دایم به هم می‌پرند و فحش و ناسزا میدن.

ـ وضع مالیشون چه طوره؟

گفت:

ـ اول‌ها که خونه رو اجاره کردن بد نبود، اما از وقتی معمار بیکار شد، با پولی که زنه درمیاره زندگی می‌کنن، واسه همین هم زور زنه می‌چربه و هر روز صبح اگه سنگ هم بباره اونو از خونه بیرون می‌کنه...

با وجود اینکه شب توی خواب سر به سرم گذاشته بود، اما از وقتی صبح روز بعد جور دیگری به او فکر می‌کردم، همه‌اش دلم می‌خواست یک جوری همدردی‌ام را به او نشان بدهم. اگر چه توی خواب به من توهین کرده بود اما در بیداری دلم برایش خیلی می‌سوخت و بی‌اختیار به طرفش کشیده می‌شدم، ولی هر روز به بهانه‌ای جلوی خودم را می‌گرفتم ـ «امروز وقت گذشته خیلی دیر شده، فردا هزار تا کار دارم، پس فردا صبح باید برم آزمایشگاه، پس اون فردا...» و همان کاری را کردم که بیشتر آدم‌ها با هم می‌کنند. همة کارها به آینده واگذاشته می‌شود. اما کدام آینده!... هیچ کسی فکر نمی‌کند ممکنست فردا یا خودش نباشد و یا آن دیگری که دایم دیدارش را به فرداها انداخته است!

بهار تازه شروع شده بود و درخت زبان‌گنجشک که در تمامی سلول‌هایش احساس جوانی می‌کرد و خودش را یکسره به جیک جیک گنجشک‌هایی سپرده بود که بی‌اعتنا به زوزة مداوم ماشین‌ها لحظه لحظة تولد دوباره طبیعت را جشن گرفته بودند، اما جای مشهدی مونتانا در این جشن خالی بود و از او نشانی به چشم نمی‌آمد.

ابراهیم آقا تا مرا دید گفت:

ـ می‌دونین چی شده؟ زن مشهدی مونتانا سکته کرده و مرده!

ـ راست میگی؟

ـ آره، صبح زود صاحب‌خونه‌اش که اومده بود شیر بخره، خبرشو آورد.

از پشت ویترین به کوچة روبرو نگاهی انداختم و گفتم:

ـ چه بد!! دیدم سر جای هر روزی‌اش نیست!

گفت:

ـ صبح اومد، چند تا بسته سیگار هم خرید و رفت.

گفتم:

ـ غصه‌دار بود؟

گفت:

ـ با ما که هیچ‌وقت حرف نمی‌زنه، اما انگار خیلی شکسته شده.

چند روز دایرة ناپیدای زیر درخت زبان‌گنجشک خالی ماند، تا عاقبت یک شب دوباره خوابش را دیدم. این بار کت و شلوار سیاه پوشیده بود، یک شاپوی سیاه هم سرش بود، کجا بود؟!... درست نفهمیدم. اما وقتی نگاهم رویش افتاد، روی یک قبر نشسته بود و دور و برش پر از بسته‌های سیگار مونتانا بود، چه بسته‌های پر، چه پاکت‌های خالی، دود غلیظ همه جا را پر کرده بود. مثل اینکه پرده‌ای را کنار بزنم، از میان دود گذشتم و روبرویش ایستادم.

گفت:

ـ بازهم تویی، اینجا چی‌کار می‌کنی؟

بی‌آنکه جوابش را بدهم گفتم:

ـ خب، خب، مبارک باشه، بالاخره از دایره بیرون پریدی؟

سیگاری را که به انتها رسیده بود از گوشة دهانش برداشت و آن را به گوشه‌ای پرت کرد.

سیگار دیگری روشن کرد، پکی به آن زد و گفت:

ـ هنوز که نپریدم، اما بالاخره خودمو نجات می‌دم.

ـ آفرین... اگه این کار رو بکنی، اول کسی که بهت تبریک بگه منم.

ـ لازم نیست به من تبریک بگی، اصلاً تو به من چیکار داری؟

ـ چقدر بداخلاقی می‌کنی، اومدم بهت سرسلامتی بدم، دنیاست دیگه، تا حالا به کی وفا کرده که به تو بکنه، انشاا... خودت زنده باشی.

سیگارش را با غیظ از گوشة لبش برداشت و گفت:

ـ اینقده چرند و پرند سر هم نکن، مگه کوری نمی‌بینی من هم تموم شدم، چشم‌هاتو واکن. این قبر پهلویی رو می‌بینی، اینو واسه خودم خریدم. می‌خوام تا قیامت پهلوی زنم بخوابم...

ـ این حرف‌ها چیه، کی می‌دونه کی می‌میره که این فکرها رو...

ـ خودتو بی‌خودی زحمت نده، من همه فکرهامو کردم، همین روزها هم اسباب‌کشی می‌کنم و میرم،... حالا دیگه شرتو از سرم کم کن که حوصلة هیچکس رو ندارم. می‌خوام با زنم تنها باشم.

فردا و پس فردا و روزهای بعد مثل همیشه گذشتند و ماه اول بهار تمام شد، شاخه‌های درخت زبان‌گنجشک دیگر روی شاپوی کهنة او سایه نمی‌انداختند. در تمامی این مدت تنها یک بار او را در بقالی دیدم که داشت سیگار مونتانا می‌خرید. ابراهیم آقا به من چشمکی زد، اما از بس خشک و بداخلاق می‌نمود جرأت نکردم بروم جلو و فقط تا توانستم نگاهش کردم.

سنش حالا دیگر کاملاً معلوم بود و چین و چروک‌های صورتش نشان می‌داد که سنش از هفتاد سال هم گذشته است.

یکی دو ماه دیگر هم گذشت، داشتم به ندیدنش عادت می‌کردم تا یک روز صبح که دیرتر از معمول بیرون آمده بودم کوچة روبرو را شلوغ دیدم، یک آمبولانس وسط کوچه ایستاده بود و عده‌ای دورش جمع بودند. ابراهیم آقا که جلوی در مغازه ایستاده بود تا مرا دید گفت:

ـ خبر دارین چی شده؟ دیشب مشهدی مونتانا تریاک خورده!

وحشت‌زده گفتم:

ـ یعنی مرده؟!

ـ آره، بیچاره تموم کرده!

بعضی از خبرها را آدم به آسانی نمی‌تواند هضم کند و مدتی وقت لازم است تا حقیقت را دریافت کند، تمامی آن روز را بهت زده گذراندم.

آیا مشهدی مونتانا که خاطره‌اش را برای همیشه زیر درخت زبان‌گنجشک خیابان ظفر به جا گذاشته بود واقعاً مرده! مرده! مرده!...

یک هفته بعد داشتم از ابراهیم آقا خرید می‌کردم که یک بار صدای بلند زنی را شنیدم که فریاد می‌کشید:

ـ شیر داری ابراهیم آقا؟

ـ نه دیر اومدی تموم شده.

ـ عیبی نداره، حالا که این همه راه اومدم، اقلاً یک کیلو قند بده.

صدا را شناختم، همان زن بود، صاحب‌خانة مشهدی مونتانا.

گفتم: راستی چی شد مستاجرتون خودشو کشت؟

لبخندی زد و گفت:

ـ چی بگم خانم، تا زنش زنده بود دلش به دعواهایی که باهاش می‌کرد خوش بود، اما از وقتی که زنیکه مرد، به کلی از دل و دماغ افتاد، سه روز، سه روز از اتاقش بیرون نمی‌اومد. انگار چیزی هم نمی‌خورد، خدا رحمتش کنه مرد بدی نبود...

نگاهم آن طرف خیابان زیر درخت زبان‌گنجشک روی دایره گسسته خیره ماند.

پایان

بالای سایت