دلنوشته

دلم برای پنجره تنگ است

پوران فرخ زاد

دل ام برای پنجره تنگ است

برای یک وجب از آسمان مهتابی ،

برای چند ستاره ،

برای جرعه ایی از نور ،

و عطر نرم نسیم شب...

در این اتاق خامش سربسته

هوای پنجره دارم ،

هوای پاکی اقاقی

صدا ی  ساده ی فّواره های سبز سپیدار

بوی دلکش یاس...ـ هوای پنجره امشب مرا می آزارد ـ

اگر تمامی دیوار ها خراب شود،

و فاصله ی من و شب ناگهان فرو ریزد ،

و من ... بتوانم که از تمامی پنجره ها ماه را نگاه کنم

و خوشه خوشه بچینم

ستاره های سبز سریرا را

از بام آسمان!...

اما دریغ این همه رویاست

آری همیشه رویاست.

برای این من خسته.

فقط خیال پنجره کافی است

و این که کودکانه بگویم -و یا که بنویسیم-

آه،

چه قدر دل ام برای پنجره تنگ است!...


پاییز 75

سه دلنوشته از مریم دقاقی

دلم میخواهد       باران  که می بارد
تو باشی و من   و جاده ای بی انتها
قدم بزنیم    با سکوت...
صدای باران خودش حرفها دارد!...

 



روزگاری
زنی بود
با انبوه رویاهای رنگین
توفانی سهمگین آمد
همه رویاها را با خود برد
زن ماند
و خاطراتی مه گرفته!...

 



نیمه شب
زیباترین ماه سال
همهمه ی صدای قورباغه ها
بوی شالیزار
و آن سوتر...
چشمانی منتظر
                  بازگشت مرد از دریا!...

دلنوشته ای از ملکه دلجو

روی بوم خیال تصویرِ روشنِ آرزویم نقش بسته است. هرگاه پلکهایم روی هم قرارمی گیرد، درکوچه باغ هایِ سرسبز رویا در حالی که انگشت سبابه را به علامت سکوت روی لبهایت قرارداده ای بوم خیالم را به آب روانِ رودخانه ای می سپاری و با لبخندِ دلنشینی می گوئی من حقیقت یک عشق واقعی هستم نه مولود خیال پردازی های تو !...

بالای سایت