شعر برگزیده

وهم زرد

«وهم زرد»

تک درختِ پیر عشق، پیرهن خزانی کرد

غرقِ وَهمِ زردِ باغ، شاخه ارغوانی کرد

بادهای زروانی، چین به چهره‌اش باراند

برگ، برگِ رویاها، در خُمِ خزانی کرد

خاطرات گیج و گُم، بادهای سرگردان

نقش‌های پژمرده، شورشی نهانی کرد

روزِ سبزِ فروردین، بویِ خوبِ بابونه

سایه‌های سرد بید، هم چو نقش مانی کرد

گم شدند رویاها، زیربارش باران

مرغِ بادِ افسون کار، یادِ پهلوانی کرد

وایه، دایه‌هایِ دل، گریه‌های بارانی

شاخِ تکِ افسرده، شرحِ بی‌نشانی کرد

سیب‌های سودایی در سبد پلاسیدند

بانویِ ملول عشق، جام شوکرانی کرد!

خزان  84 - پوران فرخ زاد

الهام این غزل از سعدی بزرگ گرفته‌ام مجید شفقی

«هوای گریه»

«هوای گریه»

هوای گریه مرا می‌کشد به کوچه باد

به باد ره بسپاریم، هرچه بادا باد

خروش بیشه و بانگ بهار در باران

قناری قفس غم افسرده از بیداد

میان آینه دیگر کسی نمی‌خندد

شکافته است دل سرو و سوسن آزاد

چو آذرخش چو تُندر به شرحه‌شرحه‌ی ابر

دلم در آتش سوزان چو پاره‌ی پولاد

خیال خاطره‌های گذشاه خونبار است

به سوگ سرد زمستان شدم چنین ناشاد

درون سینه زنی زار زار می‌گرید

چو آسمان بهاران به شاخه‌ی شمشاد

به هفت‌خوان غم عشق ره چو پیمودم

خراب شد همه خوان‌ها که تا شود آزاد

سفر به دور، مرا از تو هیچ دور نکرد

چنان به یاد تو ماندم که یاد شد از یاد

درخت خشکم در شوق بارش باران

به موج‌های تمنا چو قاصدک در باد

اگرچه ساکت و خاموش راه می‌سپرم

گلوی خامش شعرم پُر است از فریاد

بهمن ماه - پوران فرخ زاد84

غزلی ساده ودلنشین از اوحدی مراغی

غزلی ساده ودلنشین از اوحدی مراغی (738ـ 675) شاعر به نام سده‌ی 7 و نیمه‌نخست 8

مرادم از چه نخواهد روا شدن ز شما

به فال نیک ندارم جدا شدن ز شما

مگر اجل برهاند مرا ز عشق، ار نه

به زندگی نتوانم رها شدن ز شما

اگر ز خوی شما داشتی خبر دل من

عجب نداشتی بی‌وفا شدن ز شما

از این صفت که به بیگانگی همی کوشد

کرا بُوَد طمع آشنا شدن به شما!

دل‌ام بدین صفت ار پایمال غصه شود

گریختن زمن و در قفا شدن ز شما

غم شما گر از این سان کشد گریبانم

چه پیرهن که بخواهد قبا شدن ز شما

به اوحدی طمع پارسا شدن مکنید

که بعد از این نتوان پارسا شدن ز شما!...

غزل

غزل                                                 

دلم به حسرت مرگ کتاب می‌سوزد

برای مرگ چنین چون شهاب می‌سوزد

نه بهر آتش و باد ونه آب وخاک که سوخت!

برای این همه نقشِ برآب می‌سوزد

به شمع روشن جام جهان‌نما بنگر

ببین چگونه زغم با شتاب می‌سوزد

نگاه کن که ببینی شهاب چشمه‌ی نور

چه بی‌گناه در این اضطراب می‌سوزد

اگر که ابر به پهنای سینه می‌گرید

دل‌اش برای دل آفتاب می‌سوزد

زمین و قصِِه آن، قصه‌ای است دردآلود

شنیده‌ایم شبی غرق خواب می‌سوزد

هرآن چه ساخته‌ایم و هرآن چه ساخته‌اند

شراب‌خورده، نخورده، شراب به خواب می‌سوزد

چه بی‌گناه و گنه‌کار یا که اهل کتاب

به هر طرف که ببینی، کتاب می‌سوزد

بیادمی که بگوییم و بشنوییم به مهر

که روزگار سراپا عذاب می‌سوزد

مگو، مپرس دگر این جهان چه خواهد شد

دلم در آتش این التهاب می‌سوزد


بهار  93 - پوران فرخزاد

عنایت غیبی

عنایت غیبی!

دلم اسیر تو ماندست و پای در بندست

غمت به سینه‌ی من همچو کوه الوندست

مکن تخافل از این بیشتر که ترسم خلق

گمان برند که این ببنده بی‌خداوندست

اگر که حُسن تو این دست و عشق من این است

یقین بدان دو شگفتی بی‌همانندست

اگر که خاک شوم من، پس از هزاران سال

بدانکه باز دلم برتو آرزومندست

به زیر بار محبت نرفته کی داند

که رنج ثقل نفسگیر این بلا چندست

کشیده رنج محبت دلم بسی همه عمر

از آنچه بر سرش آمد هنوز خرسندست

زیار جانی و جان ترک جانش آسانتر

اگر ز صدق کسی اهل مهر و پیوندست

تو مرغ عشقی و پرواز نابه هنگامت

به عزم کوچ، به دل سایه‌ی غم افکندست

نمی‌کنم ز تو دل لیک می‌کنم از جان

قسم به رنگ دو چشمت که صحبت سوگندست

به کام جان ز فراق تو شهد چو زهر دست

کنار تو به دهان صبر زرد چون قندست

ببین که شعر تر من به لطف چون آب است

اگرچه سخته تر از قُلعه‌ی دماوندست

دلیل لطف کلامم نه در بیان آید

که از عنایت غیبی عزیز و دلبندست

  - پوران فرخ زاد

صفحه1 از3

بالای سایت