معرفی یاران

نرگس روان‌پور

نرگس روان‌پور

نرگس روان‌پور متولد رشت است و پس از پایان دوره‌ی دبیرستان در زادگاهش، وارد دانشگاه تهران شد. در دانشگاه تهران دوره‌های فوق لیسانس و دکترای زبان و ادبیات فارسی را نیز گذراند. مدتی را به تدریس در دبستان و دبیرستان پرداخت و پس از گرفتن درجه‌ی دکترا به دانشگاه منتقل شد. تا پیش از سال 1357 چند سالی در دانشکده‌ی دماوند (دانشگاه آمریکایی ایران) مدیریت گروه فارسی را بر عهده داشت. پس از آن سال به دلایلی و به درخواست خودش پیش از وقت از دانشگاه تربیت مدرس بازنشسته شد. از آن پس چندی به همکاری با گروه استاد جعفر شعار و دکتر حسن انوری به تالیف گزیده‌هایی از متون کلاسیک ادب فارسی به عنوان کتاب‌های درسی دانشگاهی مشغول بوده است. در شمار این گزیده‌ها «گزیده‌ی تاریخ بیهقی» و «گزیده‌ی قابوس‌نامه» با شرح و توضیح او سال‌هاست که در دانشگاه‌ها تدریس می‌شوند. افزون بر این‌ها پاره‌ای مقالات پژوهشی نیز در نشریات ادبی تهران منتشر کرده است. در سال‌های اخیر نیز مدتی به عضویت هیأت علمی دانشگاه آزاد درآمد.

خوش درخشید ولی ...

                                             دکتر نرگس روان‌پور

ناکرده گناه در جهان کیست؟ بگو!

وانکس که گنه نکرد چون زیست؟ بگو[1]!

زنی شگفت بود. با صداقتی هول‌انگیز. زنی «بی‌نقاب، در اجتماع نقابداران[2]».

شاعره‌ای که در هجده‌سالگی با انتشار شعری به نام «گناه»[3] تندری شد که آسمان شعر فارسی را به رعشه درآورد و آذرخشی که عمر کوتاهش بود. لیک: شعر انکار مرگ است. راز جاودانگی‌ست. شاهدش، جاودانگان شعر جهان، این رفتگانِ به تن و ماندگانِ به نام.

***

و اینک از پس پنجاه سالی که از مرگ وی می‌گذرد و همواره کنجکاوی نسل‌ها را در مورد او برانگیخته است، می‌کاویم راز ماندگاری او و شعرش را در پنج دهه ادب معاصر پارسی، تا ایمان بیاوریم به دست غربالگر زمان، که به قول «پروین»: «زمانه زرگر و نقّاد هوشیاری[4] بود»!

***

سخن از زنی‌ست که از شگفتی‌های روزگار ما بود. شاعری که نه‌تنها به تحصیلات آکادمیک، که حتّی به اتمام دوره‌ی دبیرستان نیز توفیق نیافت ولی برخوردار از چنان توانایی ذهنی و خلاقیت شاعرانه‌ای بود که امروز دانشجویان دانشگاه‌ها پژوهش در محتوای شعر و اندیشه‌ی او را به عنوان پایان‌نامه‌های تحصیلی خود برمی‌گزینند و فرهیخته‌ترین صاحب‌نظران زمان، تاکنون ده‌ها کتاب و صدها مقاله در تحلیل شعر او نگاشته‌اند.

این‌ست ویژگی شعر ناب و جوشش آن از ژرفای ذهن شاعری که: «خوش درخشید ولی دولت مستعجل[5] بود.» در عمری به کوتاهی یک شمع، افروخت، شعله کشید و خاموشی گرفت. اما پرتو نامیرای شعرش چراغ راه رهروان شب‌زده شد. در طی این سال‌ها چه بسیار بوده‌اند زنان شاعری که کوشیده‌اند پای در جای پای او گذارند و دریافتند که: «عشق آمدنی بود[6] نه آموختنی!»

آنهم عشقی از آن دست که جان «فروغ» را چنان تسخیر کرد که حتی بر حادترین غریزه‌ی بشری ـ یعنی حس مادری ـ فائق آمد و بازتاب آن ستیز سخت در شعر «خانه‌ی متروک[7]» هنوز هم قلب مادران را می‌فشرد هم‌چنانکه گریبان خود او را نیز تا پایان حیات، لحظه‌ای رها نمی‌کند. او که شعر را به چشم یک «مذهب» می‌نگرد و جاذبه‌ی این بت سحرآسا... سراسر زندگی‌اش را دستخوش طوفان‌های سهمگین می‌کند. از زندگی متعارف یک زن ـ آنهم زن شرقی ـ به دور می‌افتد و در دست سیلی بنیان‌کن بر سنگ و سنگلاخ‌ها کوبیده می‌شود و سرانجام موجودیتش[8] قربانی ایزدبانوی شعر.

بن‌مایه‌های شعر فروغ گواه آن‌ست که او هیچگاه به نقطه‌ی رضایتی ـ هر چند نسبی ـ نرسیده است. فضای تیره و یأس‌آلوده‌ی شعرش گویای این واقعیت دردناک است. او که پیشرفت‌ها و توفیق‌هایش را به «ارتفاع حقیر نردبانی»[9] تعبیر می‌کند و در اوج شهرت، در محاکمه‌ی رویاروی با خویشتن خویش حکمش این‌ست که: «تو هیچگاه پیش نرفتی ـ تو، فرو رفتی»[10].

می‌دانیم که فروغ در شانزده‌سالگی با عشقی خام و زودرس، ازدواج کرد، در هجده‌سالگی مادر شد و در بیست‌سالگی خانه و کاشانه را وانهاد تا رؤیاهای شاعرانه‌ی خویش را پی گیرد. زنی که دریافته بود که هرگز در قالب زندگی منفعلانه نمی‌گنجد، زنی که حلقه‌ی ازدواج را چنین توصیف می‌کند: «وای این حلقه که در چهره‌ی او ـ باز هم تابش و رخشندگی است ـ حلقه‌ی بندگی و بردگی است.»[11]

و فروغ به پادافراه گناه زنجیر گسستن، برای همیشه از سوی خانواده‌ی همسر از دیدار فرزند ممنوع می‌شود و بازتاب این عقده‌ی دردناک تا پایان زندگی در شعرش قابل رؤیت است.

فروغ در بیست‌ویک سالگی نخستین مجموعه شعرش (اسیر) و با فاصله‌هایی اندک (دیوار) و (عصیان) را منتشر می‌کند و تبدیل می‌شود به شاعره‌ای جنجال‌آفرین و در چکاد شهرت. حیات هنری فروغ آشکارا به دو بخش تقسیم می‌شود: دوره‌ی نخست ـ با سه مجموعه‌ی نامبرده و دو دیگر: انتشار مجموعه‌های «تولدی دیگر» و «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» که از دوره‌ی نخستین شاعری او به نگاهی گذرا بر آثار وی بسنده می‌کنیم و سیر و سلوک شعری او را گام به گام دنبال.

1. اسیر

در مجموعه‌ی «اسیر»، فروغ شاعری‌ست که در نهایت بی‌پروایی بانگ پنهانی‌ترین احساسات و خصوصی‌ترین لحظه‌های زندگی یک زن را در فضایی تهی از فریاد طنین‌انداز می‌کند، در جامعه‌ای که این حق را تنها در انحصار شاعران مرد نهاده و ساخت فرهنگی‌اش عریانی کلام را از سوی زن یک «تابو»[12] تلقی می‌کند. فروغ در این نخستین گام‌های شاعری به تأیید خویش شدیداً تحت تأثیر اشعار ترجمه شده‌ی «بیلی تیس» به‌وسیله‌ی شجاع‌الدین شفا است که آنها را در نشریات روز تهران می‌خواند. و تصریح می‌کند که: «ترانه‌های بیلی تیس تنها کتابی است که هیچوقت از خواندنش سیر نمی‌شود.»[13] و بیلی تیس شاعره‌ای یونانی‌ست که در 2600 سال پیش از میلاد مسیح می‌زیسته، اشعاری داشته بسیار ساده، رمانتیک و عمیقاً اروتیک[14] و واقع‌گرایانه. به هر حال دور نیست که شجاع‌الدین شفا به پاس همین گرایش و اعتراف صادقانه‌ی فروغ، بر نخستین چاپ اسیر مقدمه‌ای مشروح می‌نویسد و برای او آینده‌ای درخشان پیش‌بینی می‌کند.

مجموعه‌ی «اسیر» که در برگیرنده‌ی 44 قطعه شعر در شیوه‌ی نوقدمایی بود و در قالب چهارپاره، هر چند نشان از خامی و ناپختگی گوینده دارد و شناورست در فضای رمانتیسم نوجوانی، ولی به هر روی گواه استعداد شعریِ غیرقابل انکاری‌ست با ویژگی بارز «صداقت» و نخستین ظهور شعر «صمیمانه» آنهم با نگاهی زنانه در ساحت ادب فارسی. ناگفته روشن است که این آوانگاریسم[15] را جامعه‌ای سخت‌گیر و سنتی برنمی‌تابد و گروهی را از زن و مرد، به مخالفت و اعتراض برمی‌انگیزد و گروهی کمتر را به طرفداری و دفاع از گوینده‌ی این‌گونه از اشعار که نماد زنی‌ست سخت عاشق، هنجارشکن، با سرشتی مهارناشدنی و بی‌اعتنا به قواعد جامعه. در میان معترضان آن روزها به ژانر[16] شعری «اروتیک» چهره‌ی ادبی سرشناسی دیده می‌شود چون «احمد شاملو» که از شاعران اندیشمند همزمان فروغ است. وی با کنایه به شعر «گناه» می‌گوید: «هر که گناه آشکار کرد و از آن دم زد شاعر است و اگر نکرد یا کرد و از آن سخن نگفت شاعر نیست!» و شعر اروتیک را «آئینه‌ی وقیح خوابگاه‌های خصوصی» می‌نامد.[17]

2. دیوار

این مجموعه با غوغایی‌ترین شعر فروغ (گناه) آغاز می‌شود زیرا بنا بر پاره‌ای ملاحظات خانوادگی در «اسیر» آورده نشده بود هر چند سال‌ها پیش جداگانه به چاپ رسیده بوده است. به هر حال «دیوار» با بیانی پخته‌تر و اندکی سنجیده‌تر ادامه‌ی «اسیر» است و شعر فروغ همچنان نماد شعر اروتیک فارسی باقی می‌ماند؛ پدیده‌ای نو با نگرشی تهورآمیز و استثنایی و تصویری باورنکردنی از یک زن ایرانی که همچنان به توصیف عشق‌های جسمانی و خواهش‌های هوس‌آلود تن و آرزوی فرار از بند اسارت می‌پردازد، با این‌همه نسبت به مجموعه‌ی اول از بیان هنری پیشرفته‌تری برخوردار است و از نظر درونمایه گهگاه تلخی اندوه و احساس گناه از ترک خانواده، در این اشعار بازتابی دردآلوده و تأثیرگذار دارد.

برخی از تحلیل‌گران شعر فروغ وجود بن‌مایه‌های اروتیکی را در آثار نخستینه‌ی او گونه‌ای اعتراض علیه جامعه‌ی مردسالار دیده‌اند: دکتر براهنی، منتقد معروف، او را «زبان گویای زن صامت ایرانی در طول قرن‌ها» می‌خواند و معتقد است که: «فرخزاد انفجار عقده‌ی دردناک و به تنگ آمده‌ی سکوت زن ایرانی است.»[18] و مفسری دیگر این گفته‌های عریان را «بیان جنون‌آمیز زنانگی»[19] نامیده است. اما افزون بر اینها... به گمان من فروغ را حسی نیرومند و مقاومت‌ناپذیر به اعتراف و بازگویی شیدائی‌ها و کامجویی‌های خویش وا می‌دارد، انگار که به عنوان تاوان آنچه خود نیز ... «گناه» می‌خواند، به یک کشیش اقرار نیوش نیازمند است تا به آرامشی نسبی دست یابد! شاهدش، یکی از اشعار همین مجموعه است که در آن از خداوند درخواست می‌کند که هیجانات تند و جوشنده‌اش را تقلیل دهد تا کمتر خطا شود. به هر حال مجموعه‌ی دوم فروغ نشانگر آن‌ست که در «اسیر» متوقف نمانده... و در حال سیری‌ست صعودی به‌سوی کمال، که با توجه به کم‌سالی فروغ در این ایام، دو قطعه‌ی «پاسخ» و «دنیای سایه‌ها» قابل تأمل است.

«ماییم ما که طعنه‌ی زاهد شنیده‌ایم / ماییم ما که جامه‌ی تقوا دریده‌ایم / زیرا درون جامه بجز پیکر فریب / زین هادیان راه حقیقت ندیده‌ایم!»

و نیز قطعه‌ی «دنیای سایه‌ها» که نشانگر رهیافتی‌ست اندیشمندانه به هستی و جهان پیرامون شاعر: «آه ای خورشید / از تو می‌پرسم / تیرگی درد است یا شادی؟ جسم، زندان‌ست یا صحرای آزادی؟ خسته و سرگشته و حیران / می‌روم در راه پرسش‌های بی‌پایان...». از نظر فرم و قالب نیز برخی از قطعات کتاب گرایش فروغ را به شیوه‌ی شعر آزاد (نیمایی) نشان می‌دهد و طرح آن «پرسش‌های بی‌پایان» خود آغاز لحظه‌ی آگاهی‌ست و نمودار رشد فکری و بلوغ شعری او. از نظر زیبایی‌شناسی نیز اشعار این مجموعه نسبت به «اسیر» گامی‌ست فراتر، با جرقه‌های نگاهی متفاوت به جهان پیرامون شاعر، با همان صراحت و وضوح پیشین. شعری صداقت‌آمیز و صمیمانه که در ادب پارسی بی‌سابقه است.

3. عصیان

هر چند همه‌ی اشعار دفتر سوم فروغ را نمی‌توان نشانگر پله‌هایی فراتر از فضای پیشین شعر او ارزیابی کرد اما در پاره‌ای از قطعات این مجموعه جهشی به‌سوی بیان هنری و گسترش جهان‌بینی وی آشکار است. برای نمونه «سرود زیبایی» که راوی نگاه زنانه‌ی اوست به زیبایی معشوق مرد، شعری‌ست در قالب شعر آزاد (نیمایی) و از نظر ساختاری یک نگارگری استادانه:

«شانه‌های تو / همچو صخره‌های سخت و پرغرور / موج گیسوان من در این نشیب / سینه می‌کشد چو آبشار نور / شانه‌های تو / برج‌های آهنین جلوه‌ی شگرف خون و زندگی / رنگ آن به رنگ مجمری مسین / شانه‌های تو / قبله‌گاه دیدگان پرنیاز من / شانه‌های تو: مهر سنگی نماز من.» نیز قطعه‌ی «بازگشت» که اندوه مادری حرمان‌زده را بازتاب می‌دهد از درونمایه‌ای سخت تأثیرگذار برخوردار است. بر روی هم می‌توان گفت که در «عصیان» تصویر شاعر با تصویر زن دو مجموعه‌ی پیشین متفاوت است. زیرا از آن جان شیدا و عاشق‌پیشه که ذهنیتی سرشار از خواهش‌های جسمانی و لذت آنی دارد، سایه‌ی کمرنگ‌تری دیده می‌شود که جای آن را نگرشی به جهان هستی، راز مرگ و زندگی و پرسش‌هایی از چیستی خطا و گناه گرفته است، چنانکه او را به عصیان بر خالق می‌کشاند و محاکمه‌ی وی! ولی به هر روی این ردّ و انکار با دیدگاهی است کاملاً زنانه و منطقی، صرفاً حسی.

4. «تولدی دیگر» یا براستی «فروغی دیگر»!

انتشار این مجموعه در سال 1342 غوغایی در فضای شعر زمان برپا می‌کند. زیرا با «تولدی دیگر» براستی شاعری دیگرگونه و نواندیش به دنیای شعر فارسی پای می‌نهد که برخی از تحلیل‌گران عصر آن را حادثه‌ای اعجاب انگیز یافته و آن را رمانتیسم سطحی زنانه با چرخشی باورنکردنی به شعر اندیشه و شعر انسان‌گرا تغییر ماهیت داده است.

فروغ در این زمینه تأثیر نگرش و فضای فکری «نیما» را بر خود تأیید می‌کند و می‌گوید: «اثری که نیما بر من گذاشت در جهت زبان و فرم شعرهایش بود. همچنین از او یاد گرفتم که چطور نگاه کنم... اما از پنجره‌ی خودم[20]»! از این گذشته در این سال‌ها آشنایی فروغ با ابراهیم گلستان (داستان‌نویس و سینماگر فرهیخته) که کتاب نیز به او (ا ـ گ) تقدیم شده، دنیای او را دگرگون کرده است.

گلستان فروغ را با ادبیات و شعر پیشروی جهان آشنا می‌کند و به او بینشی نو ارزانی می‌دارد، ولی هر چند تأثیر گلستان در اعتلای زبان شعری فروغ حقیقتی است انکار ناپذیر، با اینهمه باید توجه داشت که این، کویر تشنه‌ی جان فروغ است که پذیرای آن ابر بخشاینده می‌شود و درک و دریافت کم‌نظیر وی که از مس وجودش کیمیا می‌سازد. حادثه‌ای که تاریخ ادبیات ما پیشینه‌ی برخورد شمس و مولانا را در دل خود دارد[21].

به هر حال «تولدی دیگر» نه‌تنها تحولی در شعر فروغ بلکه تحولی در شعر نوی ایران به‌سوی شعر مدرن جهان بود. افزون بر اینها فروغ در استودیوی گلستان در کوتاه‌مدتی کارهای فنی فیلم را نیز می‌آموزد و رویه‌ی دیگری از توانایی‌های ذهنی خود را نمودار می‌سازد.

حاصل این استعداد شگفت‌انگیز تهیه‌ی فیلم «خانه سیاه است» از جذامخانه‌ی تبریز است که تحسین همه‌ی صاحب‌نظران را برمی‌انگیزد و برای او جایزه‌ی «اوبر هاوزن» آلمان را به ارمغان می‌آورد. پرداختن به هوشمندی‌های دیگر فروغ یعنی فیلم‌سازی و بازیگری مجالی دیگر می‌طلبد... ولی از آنجا که به نظر من ساخت این فیلم به نوعی در انقلاب دنیای درونی فروغ نقش داشته، اشاره‌ای بدان را لازم می‌بینم.

برداشت از شعر اروپایی ـ از طریق مطالعه‌ی ترجمه‌ها ـ فروغ را متوجه شبکه‌ی ایستای شعر فارسی می‌کند و او را از کاربرد واژگان کلیشه‌ای شعر دور می‌سازد و به او شهامتی می‌دهد در به کار گرفتن زبان زندگی روز که حاصل تجربه‌ی شخصی خود اوست فروغ در این گسترش زبانی، نشان می‌دهد که ذهن و زبان از یکدیگر جدا نیستند. هم در این سال‌ها فروغ به نظام نوینی در خانواده‌ی کلمات شعری دست می‌یابد... که شباهتی بین شعر او و سهراب سپهری پدید آورده است. بی آنکه نام آن را تأثیرپذیری بگذاریم ـ منظور، آرایه‌ی حس‌آمیزی است که در شعر سهراب به وفور دیده می‌شود و کارمایه‌ی «رستاخیز کلمات»[22] است. فروغ خود می‌گوید: «دنیای فکری و حسی سهراب برای من جالب‌ترین دنیاهاست.»[23] تردیدی نیست که این دو شاعر هم سن و سال نزدیکی‌ها و مشابهت‌های فکری بسیاری با هم داشته‌اند که خود انگیزه‌ی پیوند روحی استواری میان آن دو بوده است و با وجود جهان‌بینی‌های متفاوت، پی‌گیری تشابهات زبانی و تعابیر شعری در کارهای‌شان دشوار نیست. پوران فرخزاد می‌گوید: «سهراب از نزدیک‌ترین دوستان فروغ بود و اوقات بسیاری را در خانه‌ی ما می‌گذرانید، بسیار محجوب، کم‌سخن و پاک‌سرشت بود. پس از مرگ فروغ سهراب ماه‌ها چنان ناپدید شد که هیچ‌کس خبری از او نداشت.»[24]

فروغ در این مجموعه نوعی نگرش انتقادی و گاه همراه با طنز را جانشین هیجان‌های سطحی آثار نخستین خود می‌کند[25]. در واقع دوره‌ی شکفتگی او این ایام است نه آغاز شاعری‌اش، با همه‌ی شهرت جنجالی که آن را همراهی می‌کرده. اما بی‌تردید در وجود او چنان استحاله‌ای رخ نداده که ناگهان از آن جسمانیت پرشور به درآمده و در جامه‌ی عرفان فرورفته باشد، خیر! شاعره‌ی شعر «گناه» در این مجموعه به مراتب عاشق‌تر است و شیداتر، منتها به ژرفای عشقی دست یافته است که در مثنوی «عاشقانه»اش تبلوری جانانه دارد. در این کتاب فروغ همان مضمون شعر «گناه» را با بیان هنری فاخری به شعر «وصل» تبدیل کرده است که از برجسته‌ترین و قوی‌ترین قطعات «تولدی دیگر» است و این‌بار شاعر با عبور از عنصر صراحت با پیچیدن مفاهیم در حریر خیال‌انگیز استعارات و تشبیهات تابلویی شگفت‌انگیز آفریده است از آمیختن تن و جان... زیرا با افق‌های بازتری که اینک در برابر دیدگانش گسترده شده، ارزش جسم را از ارزش ذهن جدا نمی‌بیند و به قول محمد مختاری: «عشق پرتوان و روشنش او را به چنین چشم‌اندازی بینا کرده است.»[26]

در این مرحله از زندگی هنری فروغ، تهیه‌ی فیلم «خانه سیاه است» و زیستن یک ماهه در میان جذامیان، به گمان من در ذهنیت و بینش او نسبت به انسان و جهان هستی، انقلابی ایجاد می‌کند و آنگاه، نقبی از درون به بیرون... گوییا «جذامخانه» برای او نمادی می‌شود قابل تعمیم به کلِ جامعه‌ی انسانی، در بسته، مخوف و با محکومیتی دسته‌جمعی که داستان «قفس» صادق چوبک را تداعی می‌کند: وابستگی انسان به حیات ولو در اهانت‌بارترین سرنوشتی (این خفت زیستن!)

و سرانجام این تصویر سیاه از هستی، افزون بر ناکامی‌های عاطفی در زندگی خصوصی گذشته، و اینک درد توانفرسای عشقی ممنوع و بی‌فرجام[27] و همان‌قدر که سازنده، ویرانگر، تجربه‌ی حیاتی او را به تجربه‌ای عمومی بدل می‌کند و پژواک آن: «آیه‌های زمینی» یا «دیدار در شب».

«آیه‌های زمینی» که با شیوه‌ی نثر کتب آسمانی و بیانی پیامبرانه، فضایی را تصویر می‌کند از جامعه‌ای بیمار، فرامکانی و فرازمانی:

«آنگاه / خورشید سرد شد / و برکت از زمین‌ها رفت / و سبزه‌ها به صحراها خشکیدند / و ماهیان به دریاها خشکیدند / و خاک مردگانش را / زان‌پس به خود نپذیرفت... دیگر کسی به عشق نیندیشید... زن‌های باردار / نوزادهای بی‌سر زائیدند... خورشید مرده بود و فردا / در ذهن کودکان / مفهوم گنگ گمشده‌ای داشت / گروه ساقط مردم / از غربتی به غربت دیگر می‌رفتند. و میل دردناک جنایت / در دست‌های‌شان متورم می‌شد / ... مرداب‌های الکل / انبوه بی‌تحرک روشنفکران را / با کارد می‌دریدند / و در میان بستری از خون / با دختران نابالغ / همخوابه می‌شدند... پیوسته در مراسم اعدام / وقتی طناب دار / چشمان پرتشنج محکومی را / از کاسه با فشار به بیرون می‌ریخت / آنها به خود فرو می‌رفتند / و از تصور شهوتناکی / اعصاب پیر و خسته‌ی‌شان تیر می‌کشید... خورشید مرده بود. و هیچ‌کس نمی‌دانست / که نام آن کبوتر غمگین / کز قلب‌ها گریخته، ایمان است....»

این شعر با فضای دهشتناکی که در آن توصیف شده و گوشه‌هایی از مکاشفات انبیاء و اولیاء را تداعی می‌کند، به نظر برخی طبق روایات مذهبیِ ما فضای هولناک آخرزمان است و نیز «دیدار در شب» که گفت‌وگوی شاعر است با «چهره‌ی شگفت» که در واقع روح، ذهنیت و درون خود اوست. سراسر شعر انعکاس زوال ارزش‌های انسانی است، مرگ‌اندیشی و حس نیستی و فنا:

«من، من که هیچگاه چیزی نبوده‌ام / و عشق و میل و نفرت و دردم را / موشی به نام مرگ جویده است... آیا شما که صورت‌تان را / در سایه‌ی نقاب غم‌انگیز زندگی / مخفی نموده‌اید / گاهی به این حقیقت یأس‌آور / اندیشه می‌کنید / که زنده‌های امروزی چیزی به‌جز تفاله‌ی یک زنده نیستند؟»

این تعابیر و تجسم‌های تلخ و تیره از هستی و جهان پیرامون را شاید بتوان نوعی رویکرد گروتسگی در شعر نامید که زشت‌مایگی و شگفت‌نگاری در هنر را بازتاب می‌دهد، فروغ در یکی از یادداشت‌های خصوصی‌اش اعتراف می‌کند: «من همیشه از جنبه‌های مثبت وجودم فرار می‌کنم و خودم را می‌سپارم به جنبه‌های منفی آن. به هر حال این حالت‌ها نمی‌توانند در شعر آدم بی‌تأثیر باشند.»[28]

5. «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»

این بلندترین شعر فروغ که با 255 مصرع به سال 1344 در جُنگ «آرش» منتشر می‌شود به همراه شش قطعه‌ی دیگر از اشعار چاپ نشده‌ی وی. این شعر طولانی که می‌توان آن را منظومه نامید ـ البته نه در فرم و قالب منظومه‌های کلاسیک فارسی ـ تأثیرگذارترین شعر فروغ است. منظومه‌ای مدرن که در قالب شعر آزاد سروده شده، با گونه‌ای تفکر زلال عاطفی. شعر در کلیت خود از وحدت موضوعی نسبی برخوردار است، هر چند حرکتی است از حال به گذشته‌ی شاعر و بازگشت‌های پی‌درپی همراه با گسستگی‌های زمانی و مکانی و گاه پرداختن به موضوعات پراکنده (ویژگی جریان سیال ذهن): «و این منم / زنی تنها / در آستانه‌ی فصلی سرد.»

آغازی تکان‌دهنده که خواننده را بی‌اختیار، شریک احساس خویش می‌کند. با ایهامی که در «فصل سرد» هست به مفهوم آغاز زمستان طبیعت و آستانه‌ی عبور یأس‌آلود زندگی. «در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین[29] / و یأس ساده‌ی غمناک آسمان / و ناتوانی این دست‌های سیمانی».

گویی شاعر در این منظومه بیانیه‌ی عمر شتاب‌آلود خود را نگاشته است. با نگاهی ژرف به آنچه پشت سر گذاشته و ارزیابی ناخرسندانه‌ای از عصاره‌ی حیات کوتاه خویش، حیاتی سرشار از شکست، اندوهی مادرانه، تنهایی و غربت، مرگ‌اندیشی و زوال. زنی که در دوره‌ی نخستین شاعری‌اش دچار نوعی عصیان و ردّ و انکارِ محدود، فردی و زنانه بوده، در این شعر با بینشی گسترده‌تر به ژرفای اسارت‌ها و خفقان‌ها دقیق می‌شود و ریشه‌ی آن را در جهل و ناآگاهی توده‌های جامعه می‌بیند. لیک تصویر تکامل‌یافته‌ی او هنوز هم اندیشه و خرد مطلق نیست بلکه آمیزه‌ی عاطفه و احساس را همچنان به همراه دارد. از آنجا که زبان شعری فروغ در مجموعه‌های واپسین سرشار است از استعارات و سمبل‌ها و کاربرد فراوان آرایه‌های تشخیص[30]، تاکنون تحلیل‌ها و تفسیرهای فراوانی بر این منظومه نوشته شده، گهگاه حتی با برداشت‌های متناقض! فروغ خود در این باره می‌گوید: «اشکال کار این‌ست که شما در شعرهای من دنبال یک خط روشن و خیلی مشخص فکری می‌گردید. من که فیلسوف نیستم! از من نخواهید که شعرهایم را معنی کنم. اصلاً، مضحک است. هیچ وقت نباید روی یک مصرع تکیه کرد. باید مجموع را درنظر گرفت. یکی از خصوصیات شعر زمان ما همین است دیگر، بیت بیت نیست.»[31]

بنابراین با نگاهی به کلیت فضای شعر و مفهوم آن، تأثرات فروغ را از زندگی خصوصی گذشته‌اش و دیدگاه‌هایش را نسبت به جامعه و جهان هستی به طور اعم باید دریافت. عنوان قطعه‌ی دیگر این مجموعه «تنها صداست که می‌ماند» با اشاره‌ای که به «صدای عاطفه‌ی انسانی» دارد، اینک در حافظه‌ی جمعی شعر دوستان فارسی زبان به صورت «مَثَل سایر» درآمده است. در این شعر نگاه فروغ به جامعه‌ی دوران خویش که از آن با استعاره‌ی «مرداب» یاد می‌کند، قابل تأمل است:

«چه می‌تواند باشد مرداب / چه می‌تواند باشد جز جای تخم‌ریزی حشرات فساد؟»

بی شک قابل پذیرش است که ناموزونی‌ها و تضادهای موجود در جامعه‌ی سنتی ـ مدرن عصر پهلوی به عنوان عصرِ گذار... فاصله‌ای خطرناک ایجاد کرده بود میان اقلیت فرهیختگان و روشنفکران... نادانی و جهل حاکم بر اکثریت توده‌ها.

با این همه چگونه می‌توان نادیده گرفت که در همین دوره از تاریخ است که زن ایرانی از عصر قاجار عبور می‌کند و در صحنه‌ی جامعه می‌درخشد؟ اگر در این سال‌ها رقاصه‌گان کافه لاله‌زاری و فیلم‌فارسی به میدان آمدند، در برابر، ده‌ها و صدها زن متخصص در رشته‌های گوناگون علمی، ادبی و هنری نیز با توفیق‌های چشم‌گیر وارد زندگی اجتماعی شدند که تا آن مقطع زمانی برای نسل‌های پیشتر زن ایرانی ناممکن بوده است. با در نظر گرفتن آن که فروغ خود نیز حاصل همین فضای باز و امکانات عصر است. افزون بر این در این دوره چهره‌های ماندگار ادبی چون هدایت، شاملو، اخوان، توللی، نادرپور و سیمین بهبانی در ادبیات ما ظاهر شدند و در رشته‌های فنی و علمی، شمار فراوانی از زنان و مردان دانشور.

در شعر «پنجره» از همین مجموعه نیز، انعکاس دیدگاه جهانی فروغ را شاهدیم که: دانشمندان و مدعیان صلح دنیا را مأموران ویرانی و تباهی جهان می‌خواند و با نگاهی طنزآلوده به ریشخند می‌گیرد:

«ای دوست / ای برادر / ای همخون / ای انسان! / وقتی به ماه رسیدی / تاریخ قتل عام گل‌ها را بنویس»!

و در شعر «دلم برای باغچه می‌سوزد» با کاربرد نمادین «باغچه» به جای جامعه فضای دوره‌ای بحرانی از تاریخ عصر پهلوی: «حیاط خانه‌ی ما تنهاست / حیاط خانه‌ی ما تنهاست / تمام روز / از پشت در صدای تکه‌تکه شدن می‌آید / و منفجر شدن / همسایه‌های ما همه در خاک باغچه‌هاشان به جای گل / خمپاره و مسلسل می‌کارند / همسایه‌های ما / همه بر روی حوض‌های کاشی‌شان / سرپوش می‌گذارند و حوض‌های کاشی / بی‌آنکه خود بخواهند / انبارهای مخفی باروت‌اند...».

در این شعر که دورنمای جامعه‌ای آماده‌ی انفجار ترسیم شده، انعکاس مبارزات مسلحانه‌ی گروه‌های چریکی عصر را به وضوح می‌بینم. بی‌آنکه از دیدگاه سیاسی و ستیز حماسه‌وار شاعر اثری در آن باشد. زیرا که روح لطیف شاعرانه‌ی فروغ با جنگ و کشتار آدمیان در تضادی آشکار است. بینش اجتماعی فروغ او را همواره در ستیز با اخلاقیات حاکم بر جامعه، و نفرت و دشمنی با نهادها و اصول سنتی واداشته و ایده‌آل وی «عدالتی» فراگیر است برای همه‌ی آحاد بشری.

به هر روی منظومه‌ی «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» راوی ویرانه‌های باغ تخیل فروغ است و «داس‌های واژگون شده‌ی بیکار» و «دانه‌های زندانی» زیرا که رویاهایش نابود شده‌اند و باغ ویران شده دیگری نیازی به داس ندارند. چون دانه‌های امید در دل خاک مدفون شده‌اند... با این همه، شعر در بخش پایانی مبشّر نویدی است کمرنگ و بی‌رمق خطاب به یار تا پایان حیاتش؛ انگار صدایی شناور در فضای بیکران.

«شاید حقیقت، آن دو دست جوان بود / آن دو دست جوان / که زیر بارش یک‌ریز برف مدفون شد / و سال دیگر، وقتی بهار / با آسمان پشت پنجره همخوابه می‌شود / و در تنش فوران می‌کنند / فواره‌های سبز ساقه‌های سبکبار / شکوفه خواهد داد / ای یار، ای یگانه‌ترین یار!»

و سرانجام، واپسین شعر فروغ که دو مصرع پایانی آن در ذهن دوست‌داران شعر، فروغ، تصویر نمادین اوست «پرواز را به خاطر بسپار / پرنده مردنی‌ست».

«دلم گرفته است / دلم گرفته است / به ایوان می‌روم و انگشتانم را / بر پوست کشیده‌ی شب می‌کشم / چراغ‌های رابطه تاریکند / چراغ‌های رابطه تاریکند / کسی مرا به آفتاب / معرفی نخواهد کرد / کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد / پرواز را به خاطر بسپار / پرنده مردنی‌ست»

و شعر امروز فارسی پرواز بلند او را به خاطر سپرده است ـ پرواز شاهینی نامیرا.

زیراکه: شعر انکار مرگ است.

***

و اینک تحلیل عاشقانه‌ترین شعر فروغ، با عنوان «عاشقانه» که من آن را «مثنوی جاودانه‌ی فروغ» می‌نامم:

«فروغ و مثنوی جاودانه‌اش»

هرچه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل باشم از آن[32]

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت

چون به عشق آمد، قلم بر خود شکافت

معروف است که: افلاطون فلسفه را از آسمان به زمین آورد و به گمان من فروغ مثنوی مولانا را. روشن است که در هیچ یک از این دو تعریف، هدف، کم‌ارج کردن موضوع نیست، بلکه زمینی کردن پدیده‌هایی است با نمودی دور از دسترس و آسمانی. نیما در بندی از منظومه‌ی بلند «افسانه» این دیدگاه را چه ساده وا می‌نماید:

حافظا! این چه کید و دروغ است

کز زبان می و جام و ساقی‌ست؟

نالی ار تا ابد باورم نیست

که بر آن عشق ورزی که باقی‌ست!

من بر آن عاشقم، که رونده‌ست![33]

یعنی که انسان هستی و محدود! پس عشق نامتناهی را برنمی‌تابی و این پذیرفتنی است که از انگشت‌شمار مردان خدا، مستثنی باشی. با این همه از سویی دیگر آوای مولانا را می‌شنوی که:

عاشقی گر زین سر و گر زان سر است

عاقبت ما را بدان سر، رهبر است

سخنی که بزرگ‌ترین مولوی‌شناس قرن ـ استاد فروزان‌فر ـ در شرح آن می‌گوید:

«عشق چه صوری و چه معنوی، کیمیای تبدیل کثرت به وحدت است و عشق در هر حال نردبان کمال انسانی و کوتاه‌ترین راه وصول[34] است.» یعنی که:

جسم خاک، از عشق بر افلاک شد

کوه، در رقص آمد و چالاک شد

و اینک، سخن از مثنوی فروغ است که همچون هر اثر ماندگاری فراگیر است و به قول مولانا: «در حقیقت نقد حال ماست آن».

راستی را، چگونه است که فروغ نوگرا، آن هم در مجموعه‌ی «تولدی دیگر» ناگهان به سرودن مثنوی می‌گراید؟ فرمی و قالبی کهن. همان وزن مثنوی مولانا. بحر رمل. فروغ خود در مصاحبه‌ای این گرایش را چنین توجیه می‌کند: «گاهی اوقات آدم ناچار می‌شود که برای بیان بعضی از حس‌های مهجورش به زمان‌های مهجورتری پناه ببرد[35].» و این «حس مهجور» چیست جز عشقی دگرگونه؟ یک شیدایی غریب برای زمان ما! اما اگر این عشق، این حس، امروزین نیست مثنوی فروغ جز از جهت قالب، دقیقاً شعر امروز است با زبانی نو و تعبیراتی نو که اتفاقاً این قالب بر زیبایی آن افزوده است. تردیدی نیست که شعر ناب سیلان ذهن شاعر است که بر زبان و قلم وی جاری می‌شود. این چنین مظروفی، خود ظرف خویش را پیدا می‌کند و این سیلاب جان فروغ در مثنوی گنجیده است. عشقی که در مثنوی «عاشقانه» متجلی است. عشق انسانی است به انسان دیگر. عشقی زمینی ولی پالاینده و کمال‌بخش: «همچو بارانی که شوید جسم خاک / هستی‌ام ز آلودگی‌ها کرده پاک»

آیا این صدای مولانا نیست که از ورای قرن به گوش می‌رسد؟

هرکه را جامه ز عشقی چاک شد

او ز حرص و عیب، کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علت‌های ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

عشق، کیمایی که مسی قابل می‌جوید تا از آن زر سازد و این چنین عشقی راه به سرمنزل کمال دارد و این است که فروغ از این عشق، هم به نفس عشق بسنده می‌کند، خویشتنِ خویشش را فرو می‌نهد و در «او» مستحیل می‌شود:

«عشق چون در سینه‌ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم، من نیستم

حیف از آن عمری که با «من» زیستم»

همان که مولانا از زبان «مجنون» می‌گوید:

«من کی‌ام؟ لیلی و لیلی کیست؟ من

ما یکی روحیم اندر دو بدن»

فروغ در مصاحبه‌اش درباره‌ی این مثنوی ادامه می‌دهد: «من در مثنوی «عاشقانه» می‌خواستم یک حدی از عشق را بیان کنم که امروز دیگر وجود ندارد. به یک جور به تعالی رسیدن در دوست داشتن، و من رسیده بودم و این حالت «امروزی» نبود... آن حس مرا ساخت و مرا کامل خواهد کرد، می‌دانم[36].» تعبیر دیگرگونه‌ای از مضمون «دست‌هایم را در باغچه می‌کارم / سبز خواهم شد، می‌دانم، می‌دانم.» در مثنوی آتشناک فروغ، نخستین درخشش‌های خیره‌کننده از آنِ ابیات خطابی اوست به معشوق. که هر یک در نوع خود فریادی‌ست برآمده از جانی شیفته. گوناگونی صورخیال (ایماژ) در این ابیات از کم‌نظیرترین انواع شعر خطابی است در شعر لیریک فارسی، که خطاب‌های هوش‌ربای مولانا را به شمس تداعی می‌کند همچون «ای آتش افروخته در بیشه‌ی اندیشه‌ها».

یا: «ای باده‌ی در باده وی آتشِ در آتش» یا این غزل برای مثال:

ای روی تو رویم را چون روی قمر کرده

اجزای مرا چشمت، اصحاب نظر کرده

یاد تو دهانم را پر شهد و شکر کرده

دانی که درخت من در رقص چرا آید

ای شاخ و درختم را پر برگ و ثمر کرده؟

از برگ نمی‌نازد، وز میوه نمی‌یازد

ای صبر درختم را تو زیر و زبر کرده!»

تصاویری که ویژه‌ی مولاناست و در مثنوی فروغ:

آسمان شب‌هایش را رویای معشوق به رنگین‌کمان آراسته است و فضای سینه‌اش را از عطر عشق آکنده. جهان در نگاه او. شناور در معشوق است:

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادی‌ام بخشیده از اندوه، بیش

عشق تعالی‌دهنده، هماره راهگشاست. رهگذارش را نورباران می‌کند و چون مُهر و داغ «او» را بر دل و دیده دارد، پس به تمامی در تصرف «او»ست.

ای دو چمشانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

ای زگندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه‌ها پربارتر

و از آنجا که مقصدش آشکار است، دیگر ره به خطا نمی‌پیماید و بر سر دوراهی‌ها درنگ نمی‌کند:

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تر دیده‌ها

در جهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدم‌هایت قدم‌هایم به راه

فروغ با این عشق حیات‌بخش زندگی از سر می‌گیرد و «تولدی دیگر» می‌یابد. فضای هستی پیشین سرد بوده و سنگین. خاموش و دژم. نمادی از گورستان.

آه ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

بد انسان که مولانا به یافتن شمس بانگ برمی‌دارد:

مرده بُدم، زنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

و فروغ، اینک در آفاق جان خویش به پدیده‌ای خیره‌کننده و به موهبتی نامتظر رسیده است و دستخوش پرسشی است شگفت‌آلوده:

این دل تنگ من و این دود عود؟

در شبستان زخمه‌های چنگ و رود

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و این آوازها؟

و اینک: این «او»ست. جست‌وجوها، سرگشتگی‌ها و هرز رفتن‌ها پایان گرفته. «او» را یافته است، نیمه‌ی غایب خویش را. و این رسیدن است «وصل» همین است. هرچند که در فرهنگ عرف از نامی چنین برخوردار نباشد:

«پیش از اینت گر که در خود داشتم

هر کسی را «تو» نمی‌انگاشتم»

گوئیا بازتاب آوای مولانا:

هرکسی کو دور ماند از اصل خویش

بازجوید روزگار وصل خویش

هرکه او از همزبانی شد جدا

بی‌زبان شد، گرچه دارد صد نوا

با لب دمسازخود، گر جفتمی

همچو نی، من گفتنی‌ها گفتمی

اما این رسیدن به معنای ایستایی نیست، بلکه آغاز پویایی است. راه کمال است و اعتلا. این‌ست که آسمان خاطر فروغ سرشار از رگبارهای بهاری می‌شود: سیلاب‌گونه، خروشان، دمان. آرامشی که بدان رسیده، دستاورد جست‌وجوهاست و پایان اضطراب. چراکه دریافته که آن «نیمه» هست، هر چند نه در دستان وی!

ای نفس‌هایت نیسم نیم خواب

شسته در خود، لرزه‌های اضطراب

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

درد خوشبختی! چه پارادکس غریبی! و اینک آغاز سفری بی‌پایان، حرکت در عمق، در ژرفای جان:

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچون خون در پوستم جوشان شده

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیاهای من

دورنیست که پژواک این فریاد فروغ تا ابدیت پایندگی یابد که:

عشق دیگر نیست این، این خیرگی‌ست

چلچراغی در سکوت و تیرگی‌ست

***

و تحلیل شعر«وهم سبز» از مجموعه‌ی «تولدی دیگر»

«روحی عریان در آیینه»

شعر قطعنامه نیست. حاصل لحظه‌های شاعر است و چه بسا به دور از پایندگی و تداوم.

پس به «وهم سبز» این زنانه‌ترین شعر فارسی به دیده‌ی بازتاب لحظه‌ای عمیقاً زنانه در زندگی فروغ بنگریم. این شعر که یکی از بهترین نمونه‌های وحدت موضوعی در شعر امروز فارسی است، سیری است در درون، نگاهی‌ست فراپشت، با زبانی سرشار از صداقتی ناب و غم‌آلود. فضایی که فروغ در این شعر تصویر می‌کند هر چند که سایه‌ای است از «من فردی» او، اما در ژرفای خود هر زن شرقی و شاید جهانی را در برمی‌گیرد، اگرچه فروغ خود، سر آن نداشته باشد. به هر روی این، از ویژگی‌های هر اثر ماندگار هنری‌ست: فراگیر بودن.

فروغ در سبزترین فصل سال، در آغاز هستی دوباره‌ی زمین، در حالی که بهار بیرون از زندگی او جاری‌ست. در برابر آیینه، خیره به خویش، می‌گرید و این آیینه چون هر عنصر سمبلیک دیگر از مفهومی دوگانه ـ عینی و ذهنی ـ برخوردار است؛ هم به راستی آیینه‌ای که زنی در آن به وارسی چهره‌ی خود نشسته و هم در مفهوم نمادین آن، آیینه‌ی ذهن و خاطرات که وی را به مرور خویش فراخوانده است:

«روحی عریان در آیینه». شاعر با حس عمیق یک تنهایی بیرون از توان بر جلوه‌های اندوهبار خویش می‌گرید، او که با اعتقادی استوار بر آنکه:

«باید از چیزی کاست، تا به چیزی افزود[37]» راه خویش را برگزیده، ناگه انگار به فرمانی درونی، بررسی حاصل از این کاهش و افزایش را نیازمند شده است. به راستی از آن «کاستن‌ها» بر چه افزوده است؟ او که فتح قله‌ی شعر برایش به قربان کردن همه چیز می‌ارزیده، چگونه است که امروز آوازه‌ی شاعری و تحسین‌ها و ستایش‌ها در دیدگانش همسنگ «تاجی کاغذین و بویناک» گشته است؟ بسان کوهنوردی که نگاه بی‌قرارش، عمری مسحور فراز و قله بوده و اینک که فتحش کرده، آن را به زیر پای خویش می‌بیند: پوچ، تهی و بی‌معنا!

نه! برای فروغ این قلمرو با آن تاج قلّابی، آفتابی و گرمایی در آسمان خویش ندارد. او فرمانروای سرزمین بی‌خورشید است: بی‌حیات، مرگ‌آلود.

«تمام روز در آیینه گریه می‌کردم / بهار پنجره‌ام را به وهم سبز درختان سپرده بود / تنم به پیله‌ی تنهایی‌ام نمی‌گنجید / و بوی تاج کاغذی‌ام / فضای آن قلمرو بی‌آفتاب را / آلوده کرده بود»

این‌ست که صداهای دنیای بیرون، کودکان و اجتماع ساده و زندگی متعارف مردم، احساسی وسوسه‌گر در او برمی‌انگیزند و او را به لحظه‌ی ناتوانی از ادامه‌ی راهی که برگزیده، می‌رسانند. آنچه فروغ باغ ارائه‌ی ایماژی بی‌همتا، «حصار قلعه‌ی اعتمادبه‌نفسش را دستخوش باد ویرانگر همین عناصر» توصیف می‌کند.

و تَرَک‌های قدیمی همین حصار است که اندک‌اندک مبدل به شکاف شده‌اند. «نمی‌توانستم، دیگر نمی‌توانستم / صدای پرنده‌ها / صدای گم شدن توپ‌های ماهوتی / و های‌هوی گریزان کودکان / و رقص بادکنک‌ها / که چون حباب‌های کف صابون / در انتهای ساقه‌ای از نخ صعود می‌کردند... حصار قلعه‌ی اعتماد مرا فشار می‌دادند / و از شکاف‌های کهنه / دلم را به نام می‌خواندند»

این، جلسه‌ی دادگاه «زندگی» است، یک انسان‌انگاری (تشخیص):

«منِ» شاعر و «زندگی» او رو در روی هم قرار گرفته‌اند و متهم (زندگی) شرمسارانه چشم به زیر افکنده و از نگاه بازجو (شاعر) می‌گریزد، زیرا که با سالیان، فریبش داده و از خرسندی و خوشبختی لاف زده است. نه!

او نه خوشبخت است و نه خرسند!

«تمام روز / نگاه من / به چشم‌های زندگی‌ام خیره گشته بود / به آن دو چشم مضطرب ترسان / که از نگاه ثابت من می‌گریختند / و چون دروغگویان / به انزوای بی‌خطر پلک‌ها پناه می‌بردند»

و آنگاه، واژه‌های «قله» و «اوج» است که با پرسشی دردناک و انکاری در فضای شعر طنین می‌افکنند و به نیشخند گرفته می‌شوند. شعر، شهرت و عشق‌های گذرا همه و همه... آنجا که «مرگ» بسان تونلی از هوای مکنده، به سوی خود می‌کشاندت به چه کار می‌آیند؟ براستی اگر «راهی دگر» را در پیش گرفته بود! تردید و پرسش هماره‌ی انسان اندیشمند از خویش و بی‌پاسخی دردناک آن!

«کدام قله؟ کدام اوج؟ / مگر تمامی این راه‌های پیچاپیچ / در آن دهان سرد مکنده / به نقطه‌ی تلاقی و پایان نمی‌رسند؟ / به من چه دادید ای واژه‌های ساده فریب؟ / و ای ریاضت اندام‌ها و خواهش‌ها؟ / اگر گلی به گیسوی خود می‌زدم / ازین تقلب / از این تاج کاغذین / که بر فراز سرم بو گرفته است / فریبده‌تر نبود؟»

و آنگاه، شگفت‌زده، از خود می‌پرسد که: چگونه‌ جاذبه‌ی آزادی، که در عبارت «روح بیابان» نمادین شده است، او را همچون ماه زدگان مسحور، از زندگی متعارف اجتماع (ایمان گله) به دور برده و از روند حیات «زنان ساده‌ی کامل» جدا کرده است؟... آیا امید یافتن آن «نیمه‌ی غایب»، آن هرمافرودیت اساطیری[38] نبوده؟ و سرانجام نومیدی و سرخوردگی از این جست‌وجو؟

«چگونه روح بیابان مرا گرفت / و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد / چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد / و هیچ نیمه‌ای این نیمه را تمام نکرد / چگونه ایستادم و دیدم / زمین به زیر دو پایم / از تکیه‌گاه تهی می‌شود و گرمی تن جفتم / به انتظار پوچ تنم ره نمی‌برد!»

پاره‌های بعدی شعر، بیانگر نگاهی‌ست سخت زنانه و در نهانخانه‌ی درون برآمده از ذهنیتی تاریخی ـ اجتماعی که زن را تنها در «نهاد خانواده» معنا می‌کند. این‌ست که خسته و سرگشته و بازآمده از جست‌وجویی بیهوده، اینک در آغوش سعادت‌های زودیاب پناهگاهی می‌جوید، در آغوش ساده‌ترین نمودهای حیات و عرف همگانی... .

زندگی متداول خانوادگی که در آن سوی پنجره‌های روشن ـ با نوید خوشبختی مشکوک! ـ جریان دارند و تجربه‌ی سرمست کننده‌ی زنی زایا به دنبال حسّ زندگی موجودی در درون خویش:

«کدام قله؟ کدام اوج؟ / مرا پناه دهید ای چراغ‌های مشوّش / ای خانه‌های روشن شکاک / که جامه‌های شسته، در آغوش دودهای معطر / بر بام‌های آفتابی‌تان تاب می‌خورد / مرا پناه دهید ای زنان ساده‌ی کامل / از ورای پوست، سرانگشت‌های نازک‌تان / مسیر جنبش کیف‌آور جنینی را / دنبال می‌کند / و در شکاف گریبان‌تان / همیشه هوا / به بوی شیر تازه می‌آمیزد»

و تکرار انکارآمیز مصراع ترجیعی (قله و اوج) است که شعر را از انسجامی کم‌نظیر بهره‌مند می‌سازد. در این بند شعر، وظایف یکنواخت، تکراری و توانفرسای «زن ساده‌ی کامل» ـ یعنی آن رنج سیزیف ـ در چهاردیواری خانه برای فروغ پناهگاه می‌شود، حسرت می‌شود و آرزو! همان زندگی مشترکی که انگیزه‌ی آن تنازع بقاست و دیگر هیچ!

«کدام قله؟ کدام اوج؟ / مرا پناه دهید ای اجاق پرآتش / ای نعل‌های خوشبختی و ای سرود ظرف‌های مسین در سیاه‌کاری مطبخ / و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی / و ای جدال روز و شب فرش‌ها و جاروها / مرا پناه دهید ای تمام عشق‌های حریصی / که میل درناک بقا / بستر تصرف‌تان را / به آب جادو و قطره‌های خون تازه / می‌آراید»

در پاره‌ی هشتم که شعر دوباره رنگ حدیث نفس به خود می‌گیرد، فروغ با تجربه‌ای کاملاً مشخص و ایماژی نامکرر فضای هراس‌آور یأسی بزرگ را تصویر می‌کند، یأسی که با نیرویی مقاومت‌ناپذیر او را بسان لاشه‌ای رها شده بر آب به سوی نابودی می‌کشاند.

«تمام روز، تمام روز / رها شده، رها شده، چون لاشه‌ای بر آب / به سوی سهمناک‌ترین صخره پیش می‌رفتم / به سوی ژرف‌ترین غارهای دریایی / و گوشتخوارترین ماهیان / و مهره‌های نازک پشتم / از حس مرگ تیر کشیدند»

و اینک بند پایانی شعر و تکرار مصرع «نمی‌توانستم» خواننده را به آغاز شعر و بهاری که در بیرون از دنیای فروغ جریان دارد، بازمی‌گرداند، آنجا که یارای ادامه‌ی راه در او به پایان رسیده است... پژواک گام‌هایی که از پیش‌رَوی، تن می‌زنند و ناباورانه اندام او را بر دوش می‌کشند و به گوش می‌رسند و زمزمه‌ی او با درون خویش: پس در تمامی راه پشت سر نهاده به سوی «هیچ» می‌تاخته! و آنچه «پیش رفتنش» می‌انگاشته، راستی که «فرورفتن» بوده است!

چه خودداوری بی‌رحمانه‌ای! گونه‌ای عناد به خود در لحظه‌های ویژه‌ی شعری:

«نمی‌توانستم، دیگر نمی‌توانستم / صدای پایم از انکار راه برمی‌خاست / و یأسم از صبوری و روحم وسیع‌تر شده بود / و آن بهار، و آن وهم سبزرنگ / که بر دریچه گذر داشت / با دلم گفت: «تو هیچگاه پیش نرفتی / تو، فرورفتی!»

 


[1]- خیام

[2]- پوران فرخزاد، عنوان مقاله، جهان اندیشه، 1379

[3]- مجله‌ی روشنفکر، سال 1331

[4]- پروین اعتصامی

«سیاه کرد مس و روی را به کوره‌ی وقت         نگاه داشت به هرجا، زر عیاری بود

من این ودیعه به دست زمانه می‌سپرم        زمانه،  زرگر و نقاد هوشیاری بود»

[5]-حافظ

راستی خاتم فیروزه‌ی بواسحاق خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود.

[6]- مولوی. مثنوی شریف:

«ای سوخته‌ی سوخته‌ی سوختنی       عشق آمدنی بود نه آموختنی»

[7]- اسیر. «خانه‌ی متروک»:

«دانم اکنون از آن خانه‌ی متروک       شادی     زندگی     بر گرفته

دانم اکنون که طفلی به زاری     ماتم   از   هجر مادر گرفته

لیک من خسته‌جان و پریشان       می‌سپارم     ره     آرزو      را

یار من شعر و دلدار من شعر       می‌روم تا به دست آرم او را»

[8]- دیوار. «قربانی»:

«از من به‌جز دو دیده‌ی اشک‌آلود آخر بگو چه مانده که بستانی؟

ای شعر، ای الهه‌ی خون‌آشام دیگر بس است این‌همه قربانی!»

[9]- منظومه‌ی ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد: «و نردبام ـ چه ارتفاع حقیری دارد»

[10]- وهم سبز: «تولدی دیگر»

[11]- «اسیر». «حلقه»

[12]-TABOO

[13]- تاریخ تحلیلی شعر نو. شمس لنگرودی، ج 2، ص 181

[14]-EROTIC

[15]-AVANTGARDISM

[16]- GENRE

[17]- تاریخ تحلیلی شعر نو، ج 2، ص 607

[18]- طلا در مس. دکتر رضا براهنی، ج 2، ص 410

[19]- فروغ فرخزاد، دکتر روح‌انگیز کراچی، ص 110

[20]- تاریخ تحلیلی شعر نو، ج 3، ص 108

[21]- هر چند ابراهیم گلستان در جایی گفته است: «اگر من می‌توانستم این‌قدر در زندگی یک آدم تأثیرگذار باشم روی زندگی خودم تأثیر می‌گذاشتم!»

[22]- موسیقی شعر، دکتر شفیعی کدکنی، ص 5

[23]- مصاحبه‌ی با فروغ، مجله‌ی آرش، شماره‌ی 13، اسفند 1345، (چاپ مطلب یک ماه پس از مرگ فروغ)

[24]- گفت‌وگوی خصوصی با پوران، خواهر گرانقدر فروغ

[25]- نگاه کنید به «ای مرز پرگهر» تولدی دیگر

[26]- محمد مختاری، «انسان در شعر معاصر»، ص 605

[27]- نگاه کنید به «گذران» تولدی دیگر

[28]- مجموعه‌ی سروده‌های فروغ، انتشارات شادان، ص 367

[29]- یادآور شعری از دکتر شفیعی کدکنی: «آخرین برگ سفرنامه باران این‌ست: که زمین چرکین است.»

[30]- PESONIFICATION = انسان‌انگاری

2ـ نگاهی به فروغ، دکتر سیروس شیما، ص 160 و همانجا

[32]ـ مثنوی، مولانا، دفتر اول

[33]ـ البته خود حافظ چنین ادعایی ندارد و مفسرانی که از حافظ یک عارف واصل ساخته‌اند، چنین گمانی را در ذهن نیما ایجاد کرده‌اند!

[34]ـ شرح مثنوی شریف، انتشارات دانشگاه تهران، ص 86

[35]ـ آرش شماره‌ی 8، تابستان 1343

[36]ـ همانجا

1ـ مصرعی از نیما یوشیج

[38]ـ HERMAPHRODITE

بالای سایت